حـــــروف
زندانی شماره سی و پنج بیست و چهار به زندانی یازده صفر یک خیره خیره نگاه کرد و گفت: همیشه ازین غذاها می دن؟! نه، چند ماه یه بار رئیس زندان هوس می کنه خودش غذا درست کنه!
حـــــروف
نامه های بدون تمبر ... خانه های بی آدرس
حـــــروف
کوچه پشتی های این حرف بر می گردد به حسرت هایم
حـــــروف
خیلی هم دلت بخواد ... پاگرد همین پله های پشت بوم ... خیلی هم خوبه
حـــــروف
شعور ِ هسته ی انگور رسید و تو هنوز سیب می چینی
حـــــروف
فسنجون که ناهار شد، سیگارت هم مور می شه
حـــــروف
خب که چی ... گیرم که دست تکون دادی ... وقتی دلت با رفتن نیس ...
حـــــروف
باورش سخته ... شب بیش از این ها حرف داره
حـــــروف
لطف این باران به تو بود ... وگرنه با چتر راحت ترم
حـــــروف
بریده ام ... از شباهتی که می گویی به فصل تابستان دارم ... بریده ام
حـــــروف
یکی دو نگاه برایت سروده بودم ... روی شیشه ی این اتوبوس های بی آری تی جا ماند
حـــــروف
این که خیلی خلاصه بود ... دلم یه لباس مفصل می خواد
حـــــروف
شعر هم باید یه چیزی مثل چای درست کردن باشه ... انتخاب فنجون و استکان مهم تر از طعمشه
حـــــروف
گیرم من فولان ... آخه تو رو به تو چه اصشم