علي علي
مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور
مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» .
مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را
بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد.
بنابراین به او اجازه عبور می دهد.
هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه
ماجرا...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در
مرز دیده نمی شود.
یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می
گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو
چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه
علي علي
يا چناش باش كه مي نمايي يايايايايادم رفت بقيشو
علي علي
توی کافهی فرودگاه یکی بود که پشت سر هم سیگار میکشید؛ یکی دیگه رفت جلو گفت: - بب…خشید آقا! شما روزی چند تا سیگار میکشین؟ - منظور؟ - منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع میکردین، به اضافهی پولی که به خاطر این لامصب خرج دوا و دکتر میکنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود! - تو سیگار میکشی؟ …………- نه! - هواپیما داری؟ - نه! - به هر حال مرسی بابت نصیحتت؛ ضمناً اون هواپیما که نشون دادی مال منه
علي علي
آيا مي دانيد؟............. نه نميدونم ..اصلا نميخوام بدونم...هرچي كمتر بدونم راحت ترم... دفعه آخرت باشه ميپرسيا...
علي علي
یکی زنگ زده میگه شما فرشادین میگم نه میگه پس اشتباه گرفتم؟؟؟!!! گفتم پَ نه پَ من فرشادم صدای تو رو شنیدم الزایمر گرفتم یادم نیست!!!!!
علي علي
خواهرم از بیرون میاد خونه میبینه پشت سیستمم میگه کامپیوتر روشن کردی؟؟؟!!! گفتم پَ نه پَ دکتر گفته بشین جلوی مانیتور خاموش زل بزن بهش واسه چشات خوبه!!!!!
علي علي
سوار تاکسيم ميگم آقا نگه داريد
ميگه پياده ميشي؟؟؟!!!
گفتم پَ نه پَ ميخوام باد لاستيکا رو چک کنم!!!!!
علي علي
نقاش خوبی نبودم اما این روزها، به لطف شما، انتظار را دیدنی می کشم
علي علي
بعثت، امید انسان به فردایی روشن است. بعثت، نشانه مهرورزی خدا با خاکیان و باران رحمت بیحد او بر زمینیان است. بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد
علي علي
در دشمنی دورنگی نیست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند.
علي علي
آدم به خدا خیانت کرد! خدا درد آفرید! غم آفرید! تنهایی آفرید! بغض آفرید! اما راضی نشد! مدتها فکر کرد! و آنگاه عشق آفرید! نفس راحتی کشید! انتقامش را گرفته بود از آدم
علي علي
خدوندا مرا به بزركي جيزهايي كه داده اي اكاه و راضي كن تا كوجكي جيزهايي كه ندارم ارامشم را به هم نريزد
علي علي
بی خبرازهم خوابیدن چه سود؟برمزارمردگان خویش نالیدن چه سود؟زنده راتازنده است بایدبه فریادش رسید ورنه برسنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟گرنرفتی خانه اش تازنده بودخانه ی صاحب عزاتاصبح خوابیدن چه سود؟گرنپرسی حال من تازنده ام بعدمرگم اشک ونالیدن چه سود؟زنده رادرزندگی قدرش بدان ورنه مشکی برای مرده پوشیدن چه سود؟