علي علي
مي دونيد برا چي پشت سر مسافر آب مي ريزن؟ ( ديدگاه)
علي علي
كاش مهر و محبتاي دنياي حقيقي هم مثل شبكه هاي اجتماعي بود
علي علي
سلام به همه آنلاين ها و آفلاين ها
علي علي
ناشنــوا بـــاش وقتــی همـــه از محـــال بـــودن آرزوهـــایــت سخــن مــی گــوینــد. . .
علي علي
از بچه هاي پر انرژي شبكه اجتماعي....بود همه دوسش داشتن ،هميشه مطالب ناب و دست اول داشت ،هيچكس ازش كوچكترين ناراحتي نديده بود، وقتي مشكلي برا كسي پيش ميومد خودشا خيلي اذيت ميكرد تا مشكل طرف حل بشه ،ولي نميدونم چه كاري باش كردن كه عكس يه گوسفندا تو پروفايلش گذاشت و زيرش نوشت : كاش مثل اين گوسفند بودم و هيچي نمي فهميدم و ديگه پيداش نشد...............
علي علي
هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود
علي علي
خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!!
علي علي
درهمه دیر مغان نیست چو من شیدایی.....از خدا میطلبم صحبت روشن رایی...
علي علي
ميلاد كريمه اهل بيت حضرت معصومه س و روز دختر بر همه شما مخصوصا دختراي عزيز مبارك باشه........
علي علي
سلام...بعد از يه مدت طولاني سرزدن به اينجا مثل سرزدن به مدرسه دوران ابتدائيه كه بچه ها همه مشغولن و تورو نميشناسن......يادش بخير.........
علي علي
خوشبخت ترین آدم ها اونایی هستن که این جمله رو می شنوند: «عیب نداره، با هم درستش می کنیم
سردار پرافتخار ایران یعنی هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظیفه می*كرد. هرمزان كه یكی از فرمانداران جنگ قادسیّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی كه هرمزان در نتیجه خیانت یك نفر با وضعی ناامید كننده روبرو شد، نخست در قلعه*ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازیها آگاهی داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسلیم وی خواهد كرد. ابوموسی اشعری نیز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و ویرا به مدینه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خلیفه درباره او تصمیم بگیرد. با این وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسیر شده بودند، گردن بزنند. (البلاذری، فتوح البُلدان، به تصحیح دكتر صلاح*الدیّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)
12 سال و 10 ماه و 14 روز و 22 ساعت و 55 دقيقه قبلپس از اینكه تازیها هرمزان را وارد مدینه كردند، ... لباس رسمی هرمزان را كه ردائی از دیبای زربفت بود كه تازیها تا آن زمان به چشم ندیده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذین» نام داشت بر سرش گذاشتند و ویرا به مسجدی كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكلی
ف هرمزان را تعیین سازد. عمر در گوشه*ای از مسجد خفته و تازیانه*ای زیر سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس امیرالمؤمنین كجاست؟» تازیهای نگهبان به عمر اشاره*ای كردند و پاسخ دادند: «مگر نمی*بینی، آن امیرالمؤمنین است.»
... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمی با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.
هرمزان درخواست كرد، پیش از كشته شدن به او كمی آب آشامیدنی بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامی كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشامیدن آب درنگ كرد. عمر سبب این كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بیم دارد، در هنگام نوشیدن آب، او را بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اینكه هرمزان از عمر این قول را گرفت، کیاست به خرج داد و هوش و ذکاوت ایرانی را به رخ بلاهت عرب کشید و در اقدامی زیرکانه و هوشمندانه آب در دستش را با کاسه آن بر زمین انداخت و آن آب روی زمین ریخت. عمرهم که دید مغلوب هوش و فراست و نکته سنجی و کیاست و سیاست ایرانیان شده به ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت.
12 سال و 10 ماه و 14 روز و 22 ساعت و 55 دقيقه قبلاین باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند