محراب احمدي
يتيمان علي امشب تنها هستند........سلامتي يتيمان بي مادر به يتيمان فاطمه متوسل شويد....
محراب احمدي
دوستي و محبت را از دل بپرسيد، چرا كه دلها گواهاني رشوه ناپذيرند...حضرت علي (ع)
محراب احمدي
خدايا جزء حرف، شجاعتي به من ده كه بتوانم به حرفام عمل كنم.......دوستان عزيز شبتون بخير....يا علي
محراب احمدي
قابل توجه دختر خانوم ها مهریه ی شما برای ازدواج چقدر است؟ و شما آقا پسر ها مهریه ی بالا را قبول میکنيد؟
محراب احمدي
م گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم ...
محراب احمدي
بیخودی پرسه زدیم، صبحمان شب بشود /بیخودی حرص زدیم،سهممان کم نشود/ ما خدا را با خود، سر دعوا بردیم وقسمها خوردیم /ما به هم بد کردیم، ما به هم بد گفتیم /ما حقیقت هارا، زیر پا له کردیم …/و چقدرحظ بردیم، که زرنگی کردیم /روی هرحادثه ای، حرفی از مهر زدیم /از تو من میپرسم ، ما که راگول زدیم؟؟؟
محراب احمدي
شاید کلبه ماهم در حال سوختن باشد!!!!!...........
محراب احمدي
اين مرد در طفوليتش خاكباز بود....{ديدگاه}
محراب احمدي
خدایا.کمکم کن به قشنگی بنده های خوبت باشم........
می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
14 سال و 4 ماه و 18 روز و 3 ساعت و 7 دقيقه قبلمی خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: ...
فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند... می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...
مُردم. برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟!...
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...
خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند. حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟!... مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند.