نه اینارو که داداش خانواده انجام میده یه وظایف مخصوصی مثل پول تاکسی حساب کردن اگه ماشین داشته باشه برسونه اگه کسی تو محل مزاحم شد داداش نبود غیرتی شه اینا
امروز روزی هست که دیگه تکرار نخواهد شد ! و فردا هم روزی هست که تکرار نشدنی هست ! هر روز برای خودش یک ورق از یک کتابه ! کتاب زندگیه تو و من و دیگران ! باید با هنر تمتم نوشتشون !
"همه ی ما از زیر شنل گوگول بیرون آمدهایم!" این جمله ی بسیار معروف جایگاه گوگول و به صورت تلمیحی جایگاه این داستان را نشان می دهد / در مورد گوگول بنویسید و در باره ی داستان بسیار کلاسیک و زیبای شنل/ با تدریس که کار جلو نمی ره/ یه مدتی با هم داستان های خوب رو دوره می کنیم [فایل]
بسیار کلاسیکشو قبول دارم ولی بسیار زیبا شو :-!
همه ی اوونایی که مدرسه دولتی رفتن یا بنزینشونو خودشون میزنن یا نونُ میوشونو خودشون میخرن یا مجبوور نیستن واسه خرید ماشین 3 برابره بهای تمام شدش گمرک بدن یا . . احتمالا میتونن راجع به شنل . کفش . نون . پیراهن . اجاره خونه . و خیلی چیزای دیگه داستانای بلنده زیادی بنویسن
اوج داستان واسه من اوونجاییه که از پوشینه لباسه نو هم احساس غرور میکنه . هم احساسه خجالت . هم ریز ریزکی لبخند میزنه . هم شامپانی میخوره
یاده 2 تا خاطره افتادم یکی اینکه قبلانا بچه ها سالی یه بار لباس میخریدن اوون یه شبم اوون وسایلو میزاشتن بالای سرشوونو میخابیدن یا تا صب خابشون نمیبرد یا به عشق اینکه اوله صبی بیدار شن تا چشمشون به اوونا بیوفه میخابیدن
یکی دیگم اینکه یه اقایی میگفت من تا کفشه نو میخریدم کلی خاکیش میکردم و بعد با چاقو چن تا خط رووش مینداختم!
بعد اینکه اکاکی اگه به یه گفتار درمان مراجعه میکرد شاید میفهمید همه بدبختیاش از خجالت کشیدنشه که مسوولیت گریزی آورده و ...! و بالقوه اش میتوونسته یه آقای متشخص باشه که قمار میکنه . پشت سره بعضی خانووما سرعتشو کم میکرده . به هر مناسبتی غیر از لباس نو خریدن به دووستاش سوور میداده اوونم توو خووونه ی خودش . و .. باشه که یقیناً با یه پیرزنُ یه خیاط دم خور نبوده
اینا چیزایی بوود که بنظرم رسید . نوشتم دیگه! :- ؟؟
سلام مقامر عزیز ! میخواستم بگم یه چیز دیگه در مورد این داستان نشون دادن اختلاف طبقاتی بود !
یه موضوع جدید یا یک پست جدید بدین !
مچکر ! فعلا ! خدانگهدار !
همیشه دوست داشتم یه کتاب فروشی داشته باشم ! کتاب های قدیمی و کم یاب ! یه کتاب خونه چند طبقه ! مثلا سه طبقه ! با یه نردبون چوبی ! یکی بیاد بگه اون کتاب طبقه سوم رو میخوام ! اون بالا ! نردبونو بزارم برم بالا یه کتاب 600 صفحه ای در بیارم بیام پایین بدم بهش بعد بگم کتاب ن[!]ی هست ! مراقبش باش !اگه خوندیش خودم ازت میخرمش ! خیلی باحاله !