علیرضا
بعد از مدتها! بالاخره یه خونواده اومدن توی مجتمعمون که یه دختر دارن ! هورا ! با یه داداش غیرتی ! هورا بی هورا همه برن خونشون!
علیرضا
عشق من ! عشق تو! مثل رمزه ! مثل رازه ! مثل هسه! یه پرندس !که همه عشقش به پروازه ! خب بخاطر همینه که هیچ وقت حرف همو نمیفهمن دیگه ! آخه رمزو رازم شد عشق ؟
علیرضا
یه نگاه به دیوار! یه نگاه به مانیتور ! یه نگاه به دیوار! یه نگاه به مانیتور! آخرش یا دیوونه میشم یا چشام در میاد !
علیرضا
وایی ! بعد از ظهر باید 30 کیلومتر راه برم ! با وسایل نقلیه عمومی ! برم ساعتمو بگیرم ! اصلا حالش نیست !
علیرضا
یهو قلبم تپش گرفت! بعدش چشام سیاه تاریکی رفت! الانه که سکته بزنم !
پـــریســــا
مهمه در موردم چی قضاوت می کنین ؟!