يكي از دوستام ساعت 7.44 دقيقه صبح اس داد ! يه ويبره خورد زير بالشتم بنده از ترس مثه سوسك چسبيدم به سقف ! تا 10 دقيقه هم با خودم كلنجار ميرفتم جواب بدم يا نه اخرشم به صورت يه چشم باز جواب دادم ، بعدش باز خوسيدم
ما چن وخ پیشا طی یک عملیات شهادت طلبانه و از پیش برنامه ریزی شده , پاشدیم رفتیم کنسرت " #احسان-خواجه-امیری" ! گفتیم این " احسان ناله" برامون بخونه! مام بشینیم یه گوشه واس خودمون گریه کنیم ... یُخده دلمون وا شه، یه بسته دستمال کاغذی و یه دیس خُرما هم گذاشتیم پَرِ شالمون، اونجا دست به دست بچرخونیم بین حضار ... ثوابش برسه به روح رفتگانمون ! حالا خوب شد گلاب پاش رو جا گذاشتیم ... این همه راه نبردیم با خودمون (بارسنگینی )... رفیقمون از ب , بسم اله قِری خووووند ... تا خدافظی کرد پاشد رفت و ما رو با یک دنیا سوال بی جواب تنها گذاشت...! حالا من میخوام برنامه ریزی طولانی مدت کنم واسه #داریوش ... فقط میترسم تمرکز کنم روش ؛ از فردا این دایره زنگیه شِینی رو بگیره دستش ! پاشه بره پشت ِ اندی برقصه ... واس چی نمیذارین آدم یه گوشه بشینه غصه شو بخوره ؟
يكي از فانتزيام اينه كه يه جا عضو بشم با اسم عجيب غريب كه نه هويتم مشخص باشه و نه جنسيتم . . . بعد هي پست خوشگل بذارم بقيه هم بگن اَوووو چه پستاي خوشگلي ميذاره