علیرضا
امشب چو شب به نیمه رسد خیزم..وز..این سیاه زاویه بگریزم..پنهان رهی شناسم و با شوق می روم..ور بایدم دویدن , با شوق می دوم..گر بسته بود در ؟
علیرضا
وقتی داری سروده های شاملو رو میخونی اما حتی یک بیت هم نمیفهمی از بس که فکرت خسته شده .
علیرضا
باد و بارون و شب و رعد و برق .
علیرضا
از ناگفته ها , از نسروده ها پُرم ; از اندیشه های ناشناخته و..اشعاری که بدان ها نیندیشیده ام . عقده ی اشک من درد پُری , درد سرشاری است . و باقی ناگفته ها سکوت نیست , ناله ئی ست .
علیرضا
بهش میگم خب برو دیگه . میگه میخوام بیشتر پیش رفیقم باشم . اولین باری بود که اینو میگفت . اولین بار .
علیرضا
اکنون زمان گریستن است , اگر تنها بتوان گریست , یا به رازداری ی دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت , کم به درها_که در آنان احتمال گشودنی هست به روی نابه کاران . با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش به حیاط دیوانه خانه می گشاید . اما چگونه , به راستی چگونه .
علیرضا
وقتی فکرم کار نمیکنه بدنم سرد میشه و وقتی بدنم سرد بشه رکود فکری و وقتی فکری نباشه..نیستم بیخیالم .
علیرضا
دیگه ذهنم جوابگو نیست . حالم بَده .