بهروز
هوس بوسه های اجباری... اینکه مجابم می کنی دوستت داشته باشم... اینکه بفهمانی جز تو کسی مرا اینقدر دوست ندارد...
بهروز
من توقع داشتم امسالم تو عیدی بدی... میدونم اصن منو یادت نیست... من به یاد دستای گرمت میخوابم... به یاد لبهای شیرینت
بهروز
نصف شب خواب بد میبینم... گریه می کنم...بیدار میشی... آروم تو گوشم میگی عزیزم چی شده؟ من گریه می کنم... نفس داغت به صورتم میخوره... خودمو تو آغوشت رها می کنم... بقیش با خودته... آروم میشم...
بهروز
دلگیرم از هر ثانیه بی تو بودن عاشقانه نیست... شکایت... تو مقصر تمام دلتنگیهای من هستی... اولین بار تو منو بوسیدی تو بعدش هی اصرار کردی ادامش بدیم...
بهروز
شاید 5 ثانیه بوسه های با دلهره... خاطره ای ساخت...به اندازه یه عمر...
بهروز
مرا به یاد دارد... آخر مگر میشود گرمای تنی در خاطرات سرد شود؟ مگر می شود ...؟ دلم دزدکی برایت لک میزند...
بهروز
وقتی نیستی... حرف سر نبودنت نیست... ترسم از برگشتنت است... دوستت داشته باشم یا نه؟
بهروز
دیگر نه اشکهایم را خواهی دید ، نه التماس هـــایم را و نه احساسات این دلِ لعنتی را . . . به جای آن احساسی که کشتی ، درختی از غرور کاشتم .........
بهروز
دلم هوای تو را دارد می دانم... پنجره را بسته ای و مرا از زاویه چشمانت دید می زنی دلم هوای تورا داشت . . . پنجره ها برای همیشه بسته ماند و دل من پشت نرده های آهنی... ..
بهروز
نتمون هم قاطی کرده نه به اون دم ظهری که مثل فرفره کار میکرد نه به الان که یه صفحه رو هم وا نمیکنه
بهروز
شهریور ماه ماه تجدیدی ها مبارک
هوس در آغوش کشیدن با اخم...
14 سال و 17 روز و 21 ساعت و 17 دقيقه قبل