بهروز
ما ""مـــرد"" هستیم! دستــــانمان از تو زِبرتر و پهن تر است!!! صورتمان ته ریشى دارد!!! قلبمان به وسعـــتِ دریــــا! جـــاىِ گریـــــه كردن به بالكن میرویم و سیـــــگار دود میــــكنیم!!! ...... ... ... ... ما با همــــان دستان پهن و زبرتورا نوازش میكنیم!!! با همان صورت ناصاف و ناملایم تورا میبوسیم و تو آرامــــ میشوى!!! آنقــــدر مارا نامــــرد""نخوان""!!! آنقدر پول و ماشین و ثـــــروتمان را""نسنج""!!! فقط به ما ""نــــخ بده"" تازمین و زمان را برایت بدوزیم!!! فقــــط با ما""روراست باش"" تا دنیا را به پایت بریزیم...
بهروز
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که اورا دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواهد به برگ گل نوشتم من که اورا دوست میدارم ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا اورا بخنداند
بهروز
دوستت دارم" حتی اگر برای همیشـه چون شــمعی خامـوش به تماشـای خوشبختی "تــــــو" ســــــــــکوت کــنـم......
بهروز
تو نِمے دانے وَقتے چِشمانَتـــ غَمگينَند وَقتي صِدايتــ آهنگ هَميشگے اَش رآ نـَدارَد گاه کـہ غمـِ عالمـ در دِلَت جاے مے گيـرد اَز هَمـہ ے دُنيـا گِرفتـہ اَستــ چـہ دردے مے کِشَمـ .. مے خواهَمـ يِکبآره تَمآمـِ هَستے رآ بـہ آتَش بِکشَمـ تَمامـِ دُنيـا رآ بَر هَم ريزَمـ تو چـہ مے دانے چـہ دَردے دارَد غَمـِ چِشمانَتــ رآ ديدَن نمے خواهمـ ..نمے خواهَمـ دنيايے رآ کـہ همـہ ے هستےِ مَن دَر آن يِکــ لَحظـہ آرامِش نَدارَد... روزے کـہ گُلِ خَنده روے لَبانَت بِشکُفـد بِهتَريـن و شيرين تَرين لَحظـہ ے زِندِگے مَن اَستــ عِشقِ مَن , مَن هَمه اَمـ رآ بآ تو مے خواهَم زِندِگے بدونِ تو وَ لَبخَندتــ بَرايَمـ پوچ اَستــ اين لَحظآتــِ خوشبَختے رآ اَز مَن مَگيــر کـہ تَمآمـِ مَن بـہ تو وآبَستـہ اَستــ وَ تَنهآ تو دَليلِ بودَنمـ هستے....
بهروز
خدایا! چه سخته خواستن ونتوانستن؛ دویدن ونرسیدن؛ به دیروز فکر کردن وبه فردا نرسیدن؛ به دنبال زندگی گشتن ومرگ راپیدا کردن؛ خدایا! چه سخته بغض درگلو گره خوردن ودم نزدن؛ سیل اشک جاری شدن وگریه نکردن؛ غم وغصه داشتن وبه ناچار خندیدن...
بهروز
تو نه در دیروزی نه در فردا...ظرف امروز پر از بودن توست زندگی را دریاب
بهروز
قهر ميکنم تا دستم را محکمتر بگيري و بلندتر بگويي: بمان... نه اينکه شانه بالا بيندازي ؛ و آرام بگويى: هر طور راحتى........
بهروز
یخ زدم از بس تنهام.... یخ زدم از بس که گرمای بغل هیچکسو حس کردم... لبام یخ زدن از بس تو حسرت یه بوسه ی عاشقانه موندن و کسی نبود که گرمشون کنه... دستام که دیگه نگو... دمای دستام به اندازه ی نیتروژن مایع اومدن پایین و هیچ همدمی ندارم که حرارت دستای گرمشو با دستای یخ زدم تقسیم کنه...
بهروز
مهم نیست ، قفل ها دست کیست ! مهم این است که کلیدها دست خداست !!