بهروز
هَم آغوُشِی بآ تُو مِیدآنَم گُنآه اَست امّا مَن عآشِق اِین گُنآهَم، خُدآیآ بِیخِیآل، مآ مِیخوَآهیم بآ هَم بِه جَهَنم تُو بِیآیَیم کِه قَسَم بِه خُودَت بآ عِشـق جَهنَم تُو هَم بِهشِت می شَوَد بَرآیِ مآ
بهروز
خَندھ ام میگیــــرَد وَقتے پـَـــس از مـُـدَتــــ ها بے خَبرے بے آنکھ سرآغے از این دِل آوآرھ بگیرے میگویے : دِلم بَرایت تنگــــ است .. یا مَرا بــھ بازے گرفتھ اے یآ مَعنے وآژه هایَت را خوب نِمیدآنی دِلتَنگےاتــــ ارزانے خودَتــــ !!
بهروز
من هنوزم نگرفتم اينكه پسرا ميگن "دوست دختر فابریک" یعنی چی دقيقا!! مثلا تازه بازش کردی ، قلف داره ؟ بسته است ؟ پلمپه؟ روش نايلونه؟ ضمانت داره ؟ شکستنیه ؟ خوردنیه ؟ لرزش گیر داره ؟ ضربه گير چطور؟ اوريجيناله؟ خوب چیه به منم بگید دیگه بغرعان دارم دیوونه میشـــم!!
بهروز
×هَرڪَسـے بــہ سَهمـ خود اَز دُنیآ چیزے بَر مــے دآرَد مَـטּ اَز دُنیآ دَستـ بَردآشتـ ـہ اَمـ (!)
بهروز
عصرتون بخیر بریم هیئت خدانگهدارتون
بهروز
می ترسم از دنیایی که لب ها را خندان و چشم ها را گریان می کند... می ترسم از اینده ای که مبهم بودنش دردناک ترین قسمت آن است... می ترسم از ندیدن چشم هایی که عاشقم شدند... می ترسم از اینکه دوباره رفتن را انتخاب کنم... ناخواسته... می ترسم از خودم! از دنیا! از خدا!
بهروز
خـُدايا حـَواسـِت هـَست صـِداي هـق هـق گـِريه هام از هـمون گـلويي ميـاد كه تـو از رگش بـه مـَن نـَزديك تـَري
بهروز
چیزهایی که از دست داده ای را بحساب نیاور چون گذشته هرگز برنمیگردد اما گاهی اوقات، آینده میتواند چیزهایی که از دست داده ای را برگرداند به آن فکر کن . . .
بهروز
زیـر زَمـیـن خـانـه مـادربـُزرگـ جـایـیـستــ ڪـه مـَن بـِدُنـبال چــِراغ جـادو مـے گـردمـ خـدا را چـه دیــدے؟! شـایـَد روزے یـافـتـمـَش آنــ وَقـتـــ چـه لــِذَتـے دارد خــواسـتـَن "تــو" (!)
بهروز
لحظه ای را از روزگار خواسته ام تا با قلبم تنها باشم, ودر خلوت عشق باتوبه رویاهام بروم , حتی لحظه ای که در کنارم نیستی, در این خلوت عاشقانه در خاطر من هستی…
بهروز
سیل اشکها از چشمانم میریزد,همه مینگرندوکمی دلسوز من میشوندکسی نمیداند که اشکهایم از غم چیست!
آن غوغایی که در دلم به پا شده غوغای چیست.
بهروز
بعد از مدت ها اومدیم ........
بهروز
او را اگرچه وفا نيست ، وفا ، دوست دارمش به من نكرده غير جفا ،دوست دارمش آن گل كه تازه ست مرا جان ، به بوي او ، بويي نبرده گر زوفا ،دوست دارمش ! گر با شتاب راند كه از كوي ما برو ، با نازگر كه خواند، بيا ، دوست دارمش بر خاك گر بنشاند مرا ، مي پرستمش ، در خون اگر كشاند مرا ،دوست دارمش ، آيد ز بند بند تنم اين نوا ، اگر ،بندم كند ،زبند جدا ، دوست دارمش پرسيدم از دلم كه او بجز بلا نداد ،زد اين بلا كشيده صدا ، كه دوست دارمش. گفتم كه اوست دشمنت ، آهي كشيد و گفت : " من دوست دارمش به خدا ، دوست دارمش "
بهروز
چگونه فراموشت كنم ترا،سايه ات را همه جا احساس مي كنم،وقتي نام تو را مي شنوم تپش قلبم را احساس مي كنم و براي يافتنت به درگاه پروردگارم دعا مي كردم،كه خدايا پس كي او را خواهم يافت؟!چگونه فراموشت كنم،ترا،كه همزمان با تولدت در قلبم،همه را فراموش كردم،عزيز راه دورم،روزنه ي اميدم،نمي توانم فراموشت كنم، برگرد...برگرد...برگرد...!
بهروز
يادمان باشد از امروز وفایي نكنيم ! گرچه در خويش شكستيم،صدايي نكنيم يادمان باشد اگر خاطرمان ناشادست، طلب عشق زهر بي سر و پايي نكنيم !