بهروز
آنــﮧ ! تــڪـرار غــریــبــانـــﮧ روزهــایــت چـگــونــــﮧ گــذشت ، وقــتــی روشــنی چــشــمهایت ، در پـشــت پــرده هــاے مــﮧ آلــود انــدوه ، پــنـهــاטּ بـود. با مــن بــگو از لحـظــﮧ لــحــظــﮧ هــای مـبــهــم ڪــودڪــی ات ، از تــنــهــایــی مـعـصـومـانـــﮧ دسـتهایـت ، آیـا مــی دانــی ڪـﮧ در هـجـوم دردهــا و غــم هــایت ، و در گــیــر و دار مــلـال آور دوراטּ زنـدگی ات ، حـقـیـقـت زلالـــی دریاچــﮧ نـقـره ای نـهــفـتــﮧ بــود ؟ آنـــﮧ ! اڪـنوטּ آمــده ام تا دسـتهــایت را به پـنـجــﮧ طلایی خورشید دوستی بسپاری ، در آبــی بـیـڪراטּ مــهــربــانــی هــا بـــﮧ پــرواز درآیی ، و آیـنـک آنــﮧ ! شــکفــتن و ســبز شــدטּ در انتــظــار تـوســت ، در انـتــظار تو...
بهروز
خيلي وقتـه ديـگه بـارون نزده رنگ عشق به اين خيابون نزده خيلي وقته ابري پرپر نشده دل آسـمـون سـبكتر نشده مه سرد رو تن پنجره ها مثل بغض توي سينه منه ابر چشمام پر اشكه، اي خدا وقـتـشه دوبـاره بـارون بزنه خـيـلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده قلبـم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده بعد تو هيچ چيزي دوست داشتني نيست كوه غصه از دلم رفتني نيست حرف عشق تو رو من با كي بگم همه حرفا كه آخـه گفتـني نيست خـيـلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده قلبـم از دوري تو بدجوري دلتنگ شده...
بهروز
شبا كه بارون ميباره بهتر ميشه خدارو ديد وقتي مياد سراغ ما ميشه صداشو شنيد از شعر هم كه بگذريم خدا خودش يه شاعره دلش مياد به ما بگه برين يه دنياي ديگه چقد بگم مهربونه وقتي چشام هراسونه تو اين هوا كه پر غمه بازم توي آسمونه خداي خوبو مهربون خسته شدم از آسمون خسته شدم از بارونو نداشتنه يه همزبون صورتتو نميبينم ولي صداتو ميشنوم بيا يه قول بده به من امشب بيا به خواب من
بهروز
مثل اینکه قصد خوابیدن ندارید باید یه فکر دیگه واستون کنم...
بهروز
یهـ روزیـ عآشِقِشــ بودَمــ چِهــ روزآییــ رو سَــــر کردَمــ بآهآمــ غَریبهـ بود امّآ گُذَشــتُــ عآشِقِشــ کردَمـ ــ
بهروز
آلـــیــــس کـــجـــایـــی؟! بـــیـــا … ایـــنـــجـــا عــجــیـــب تــریــن ســـرزمــیــن دنـــیــاســت
بهروز
خواستم با تو باشم نخواستی ، خواستم مونس و یارت باشم نخواستی خواستم برای همیشه در کنارت باشم نخواستی خواستم هم گام و هم نفس روز های تنهایی ات باشم نخواستی ، خواستم پذیرای نگاه مهربانت باشم نخواستی ، خواستم قلبم را به یادگار تقدیمت کنم باز هم نخواستی نخواستی ، هیچ کدام را نخواستی و نخواس
بهروز
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود اهل زمین نبود نمازش شکسته بود برسنگ قبر من بنویسید شیشه بود؛ تنها از این نظر که سراپا شکسته بود پاک بود؛ چشمان او که دائماً از اشک شسته بود این درخت عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود فقط نوشتم:
بهروز
کبریت بکش تا ستارهای به شب اضافه کنیم و خیره شو به مردمان تنهایی که در آسمان سیگار می کشند
بهروز
هر کسی رو می تونستم دوست داشته باشم اگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر ... دوست داشتن را از تو . . . شروع نمی کردم .!!
آنه هم نشدیم
13 سال و 11 ماه و 29 روز و 17 ساعت و 12 دقيقه قبل#آنشرلی
13 سال و 11 ماه و 29 روز و 17 ساعت و 12 دقيقه قبلمیشی
13 سال و 11 ماه و 29 روز و 17 ساعت و 9 دقيقه قبل