بهروز
گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی بلکه برای اینکه ببینی برای چه کسانی اهمیت داری...... که این دیوار را بشکنند
بهروز
نه از تنهایی میترسم نه از تنها ماندن ترسم از... تنها بودن در كنار دیگری است...
بهروز
مترسك انقدر دست هايت را باز نكن..... كسي تو را در آغوش نميگيرد.... ايستادگي هميشه تنهايي دارد
بهروز
دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : بر تو عاشق شده ام . دختر گفت : بر من چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بد صورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟
بهروز
کویر دل بزرگی دارد که بی امید دق نمی کند ما سالهاست آواز انتظار از حلقوم ساعتهایمان می تراود سالهاست دود غلیظی از بغض فراق در گلویمان می پیچد سالهاست با کسالتهای آنی دلمشغولی های کال گاهی با غم نان مدارا می کنیم سالهاست با توایم وبی تواییم اما با امید نفس می کشیم...
بهروز
می دانم که اگر نزدیکش شوم، دور خواهد شد... پس بگذار که نداند بی او تنهایم...
بهروز
... یعنی بوسه ای از روی دوست داشتن ... بدون اندکی شرم ! مرد یعنی کوه بودن .. پر از سخاوت ... پر از حیای مردانه ... در کنار این ابهت لوس شدنهای کودکانه!!!! در ذهن زنانه ی خوشبین من .... مرد یعنی دوست میدارمت ... تو هر لحظه با منی!
بهروز
درگیر رویای توام منو دوباره خواب کن دنیا اگه تنهام گذاشت تو منو انتخاب کن دلت از آرزوی من انگار بی خبر نبود حتی تو تصمیمای من چشمات بی اثر نبود خواستم بهت چیزی نگم تا با چشام خواهش کنم درها رو بستم روت تا احساس آرامش کنم باور نمی کنم ولی انگار غرور من شکست اگه دلت میخواد بری پـــــــــــس اصرار من بی فایده است
بهروز
مقابل خودمم بس که منحنی شده ام ...! من شنیدنی امروز دیدنی شده ام... منی که با همه تردید باورم شده بود ... خلاف شاعریم آدم آهنی شده ام
بهروز
رویای دست هایت را بر پوستم می کشم.شاید پرواز یعنی این ... هی صبورا! بی تو بودن چه اتهام بزرگی است.وقتی آخرین قطار برمی گردد......
بهروز
وقتی نه دستی برای گرفتن هست نه آغوشی برای گریه نه شانه ای برای تکیه انتظار نداشته باش خنده هایم واقعی باشد ! این روزها فقط زنده ام تا دیگران زندگی کنند...!!
بهروز
حتی هنوز روی لبم داغ بسته است طعمی که از کنایه های تلخش چشیده ام: -درک من و تو درک دو هم روزگار نیست من نیز بار ها به توهم تنیده ام!...