بهروز
دست تو رو كم دارم تا عشق نره از دست دست تو كليدي بود تا بگذرم از بن بست تا رد شدي از كوچه شهر از تو معطر شد من اسم تورو بردم ،ديوار پر از در شد ديوونه بشم؟..حتما.. دلتنگ بشم؟ ...آره.. با زمزمه هاي من..اين عاشق آواره وقتي همه چي خوبه...وقتي همه جا هستي ديوارو خرابش كن با عشق چه بن بستي؟ ديوارو خرابش كن..با عشق چه بن بستي؟
بهروز
خــــــــــدايا خواستم بگويم تــنهايم اما... نـــــــــــگاه خندانت، مرا شــرمگين کرد! چه کسي بـــــــــــــــهتر از تو؟... ولي عجيب دلتنگم...
بهروز
دلی را نشکن شاید خانه ی خدا باشد. کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خداباشد. از کمکی دریغ نکن شاید کلید بهشت باشد. سر نماز اول وقت حاضر شو شاید آخرین دیدار با خدا در روی زمین باشد.
بهروز
زن خودش را خوشگل میکند چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از عقل اوست.(دوریس ري) هر زنی از سر هر مردی زیاد است.(ژان پل سارتر ) مردها جنگ را دوست دارند چون بخاطر جنگ ظاهری جدی پیدا میکنند و این تنها چیزیست که نمیگذارد زنها بهشان بخندند.(جان رابرت فاولز)
بهروز
با سواد، كسي است كه بتواند، كتاب خودش را بخواند. وقتي دلت سوخت، مراقب باش، دودش در چشم كسي نرود! آيا در فراموشي، شنا كرده اي؟ بارت كه سنگين شد، كندتر جركت مي كني! برخي ميسوزند، برخي ميسوزانند، برخي هم بهشتند! بعضي نان دلشان را مي خورند و بعضي چوب دلشان را ! اگر همه مي خواستند، ديگر توانايي، طلا نبود.
بهروز
يادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد...
بهروز
برمزارم گریه کن اشکت مرا جان میدهد ناله هایت بوی عشق و بوی باران میدهد دست بر قبرم بکش تا حس کنی مرگ مرا دست هایت دردهایم را تسلا میدهد با من درمانده و شیدا سخن را تازه کن حرف هایت طعم شیرین بهاران میدهد وقت رفتن لحظه یی برگرد قبرم را ببین این نگاه اخرت امید ماندن میدهد رفتیو چشمم به دنبال قدم هایت گریست زخم های مرده ام را رفتنت جان میدهد نیست از من قدرت بوسیدن چشمان تو باد میبوسد به جایم قلب ایمان میدهد
بهروز
می خوام زندگی رو وقف لحظه های با تو بودن کنم وقف انتظار و با خیالت به سر بردن بغض سنگین خاطرها رو از نزدیک لمس می کنم اندازه یه دنیا حرف توی دلم واسه گفتن هست ، ولی نمیدونم چطور میشه به زبون آورد
بهروز
در دادگاه عشق متهم و شاکی حاضر شدند. قاضی گفت: متهم از جای برخیزد. متهم بلند شد و ایستاد. قاضی گفت: اگر حرفی برای گفتن داری از خودت دفاع کن متهم رو به شاکی کرد و گفت: به تو گفتم فراموشم کن اما باور نکردی گفتم دیگری را دوست دارم اما باور نکردی گفتم عاشقم نباش اما باور نکردی گفتم لایق عشقت نیستم اما باور نکردی گفتم دلم از سنگ است اما باور نکردی حالا نمیدانم دل شکستنت تقصیر من است یا باورهایت شاکی از جایش بلند شد و گفت: دست خودم نیست دیوانه وار دوستت داشتم قاضی لحظه ای سکوت اختیار کرد و گفت: .... شما بگین که قاضی چه حرفی زد؟!!!!!!!!!!!!!!!! دوست دارم نظرتون رو بدونم پس حتما جواب بدین
بهروز
آنکه دستش را انقدر محکم گرفته اي... ديروز عاشق من بود! دستانت را خسته نکن محکم يا آرام.. فردا تو هم تنهايي ...
بهروز
ديگر هواي برگرداندنت را ندارم هر جا که دلت مي خواهد بــــرو ! فقط آرزو ميکنم وقتي دوباره هواي من به سرت زد انقدر آسمان دلت بگيرد که با هزار شب گريه باز هم آرام نگيري…!
بهروز
" خريت " به ترتيب مخفف حروف اول اين مراحله : " خيانت ديدن " ، " رهاش نکردن " ، " يار و ياورش بودن " و در نهايت " تنها موندن "...!
بهروز
ديشب اومدم خونه ميخواستم خودمو لوس کنم گفتم:مامان هوا خيلى سرده ، گلوم درد ميکنه فک کنم سرما خوردم مامانم: هيچ مرگيت نيست ، کمتر قليون بکش خوب ميشى..!!
بهروز
چقدر بده تیک کلام اونی رو که میخوای فراموش کنی همش بیاد تو دهنت و نتونی فراموش کنی......