بهروز
سمر هم از کنار مهند رفت حالا آواره شدم.
بهروز
زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت توحید انعکاس نمایانتری نداشت دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت
بهروز
گفتم : در دلم امیدی نیست گفت : هرگز از رحمتم نا امید مباش ( زمر ۵۳ ) گفتم : احساس تنهایی میکنم گفت : از رگ گردن به تو نزدیکترم ( ق ۱۶ ) گفتم : انگار مرا از یاد برده ای ؟ گفت : یادم کن تا یادت کنم ( بقره ۱۵۲ ) گفتم : در دلم شادی نیست گفت : به فضل و رحمتم شادمان شوی ( یونس ۵۸ ) گفتم : تا کی باید صبر کنم ؟ گفت : همانا یاریم نزدیک است ( بقره ۲۱۴ ) و چه کسی از او راستگوتر ؟ ( نسا ۸۷ )
بهروز
دل اگــر بستــی، محــکم نبنــد مراقــب باش گره کــور نزنی او مــیرود، تو می مــانی و یک گره کور....!!!!
بهروز
قبـل از اینـکه بخـواهـی در مـورد مـن قضـاوت کنـی. کفـش هـای مـرا بپـوش و در راه مـن قـدم بـزن. از خیابان هـا،کوه هـا و دشت هـایـی گـذر کـن که مـن کـردم. اشکهـایی بریـز که مـن ریختـم. دردهـا و خوشـی هـای مـرا تجـربـه کـن. سـال هـایـی را بگـذران کـه مـن گذرانـدم. روی سنـگ هـایـی بلغـز کـه مـن لغزیـدم. دوبـاره و دوبـاره بـر پاخیـز و مجـددا در همـان راه سخـت قـدم بـزن. همـان طـور کـه مـن انجـام دادم... بعد آن زمـان می توانـی در مـورد مـن قضــاوت کنـی.
بهروز
حتما من بد بودم که باید تنها بشم آره منم تک مرد تنهای شب
بهروز
دستانم تشنه ي دستان توست شانه هايت تکيه گاه خستگي هايم با تو مي مانم بي آنکه دغدغه هاي فردا داشته باشم زيرا مي دانم فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
بهروز
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن اي کاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشکيباست
بهروز
قطره ای آبم زچشم اشکبار افتاده ام پاره ای آهم براهی بی قرار افتاده ام آتشم، در خرمن آمال خويش افکنده ام ناله ام، در دامن شبهای تار افتاده ام بوسه ای نشکفته ام ،در موی او پيچيده ام حسرتی بی حاصلم در پای يار افتاده ام اشک چشمم،آيت نوميديم ای جان ولی در رهت از ديده ای اميدوار افتاده ام گر جوانی می کنم در عشق او عيبم مکن برگ خشکم در گريبان بهار افتاده ام
بهروز
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نيست بين من و عشق تو فاصله ای نيست گفتم کمی صبر کن گوش به من ده گفتی که نه بايد برم حوصله ای نيست گفتم کمی فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نيست رفتی تو خدا پشتو پناهت ، به سلامت بگزار بسوزد دل من مسئله ای نيست
بهروز
دوست دارم پس از اين شيشه نشکن باشم تو اگر سنگي و بي رحم من اهن باشم هست اگر در سرم انديشه اسطوره شدن پيرو مکتب مجنون نه تهمتن باشم خسته شد شا نه ام از وزنه ي مردي ايکاش مرد باشي تو و من ثانيه اي زن باشم جفت من کيست که بيهوده پي اش مي گردم؟ شايد ان نيمه گم گشته خود من باشم باز هم گمشده ام در تو بيابم مپسند که در انباري احساس تو سوزن باشم توبه کردم ز تو و چشم تو يعني بايد باز هم منتظر تو به شکستن باشم
بهروز
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت روي مه پيکر او سير نديديم و برفت گويي از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت بس که ما فاتحه و حرز يماني خوانديم وز پي اش سوره اخلاص دميديم و برفت عشوه دادند که بر ما گذري خواهي کرد ديدي آخر که چنين عشوه خريديم و برفت شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن در گلستان وصالش نچميديم و برفت همچو حافظ همه شب ناله و زاري کرديم کاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت