بهروز
صبح امروز کسی گفت به من : توچقدر تنهایی ؟ گفتمش در پاسخ: تو چقدر نادانی؟ تن من گر تنهاست، دل من با دلهاست. دوستانی دارم، همه از جنس بلور که دعایم گویند و دعاشان گویم. یادشان در دل من ، قلبشان منزل من
بهروز
یه روزی میاد که تنهات میزاره .
بهروز
منکه به هرکی رسیدم گفتم این همون آدم خوبه اس ولی وقتی فهمیدم کی بود حس کردم تا ته سوختم! پس نگو چرا مردمی نیستی چرا رفیق هر پوخی نیستی چرا اینقدر خودتو میگیری چرا آدمای دورتو میپیچی...
بهروز
معلم براي سفيد بودن برگ نقاشي ام تنبيهم كرد و همه به من خنديدند... معلم خودش هم نفهميد من "خدايي" رو كشيده بودم كه خودش ميگفت: ديدني نيست
بهروز
اشكي كه بيصداست پشتي كه بيپناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بيبهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست
بهروز
عشق از دوستی پرسید تفاوت من با تو در چیست؟ دوستی گفت:من انسانها را با سلامی اشنا میکنم و تو با نگاهی من انها را با خداحافظی جدا می کنم و تو با مرگ
بهروز
در دادگاه عشق.....قسمم قلبم بود.وکیلم دلم وحضار جمعی از عاشقان و دل سوختگان.قاضی نامم را بلند خواندو گناهم رادوست داشتن تو اعلام کرد و محکوم شدم به تنهایی ومرگ.کنار چوبیه دار از من خواستند اخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند............دوستت دارم
بهروز
مرحم زخم های کهنه ام کنج لبان توست!! بوسه نمی خواهم فقط ... چیزی بگو بانو !!!
بهروز
دلم می خواست بهانه ای باشی برای فراموش کردن همه چیز اما حالا دلم می خواهد بهانه ای باشد برای فراموش کردن تو ...!
بهروز
اگه خاطرخواه زیاد داری معنیش این نیست که فوق العاده بی نقصی شاید خیلی " ارزونی"
بهروز
گذشت آن زمانی که فاصله معنی نداشت آن زمانی که احساس اهمیت داشت در این زمانه حتی یک قدم هم فاصله بگیری جایت را با دیگری پر می کنند ...
بهروز
حالم گرفته از این شهر که آدمهایش همچون هوایش ناپایدارند گاه آنچنان آلوده که نفست میگیرد...
بهروز
گویند مرا که دوزخی باشد مست قولیست خلاف دل برآن نتوان بست گرعاشق و میخواره به دوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست