بهروز
حرف شیرنت مرا فرهاد کرد یک نگاهت عشق را بنیاد کرد بس کشیدم تا ز چشمان تورا ناز چشمانت مرا معتاد کرد.
بهروز
یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش یکی دو ماه بیشتر طول نمیکشه و عشقت ولت میکنه،یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که هیچ وقت بهم نمیرسن،یاد گرفتم
بهروز
كمترین نشانه برای ابرازمحبت فقط یه لبخنده ولی تونیشتوببند چون من بدون لبخند هم قبولت دارم
بهروز
عاشقو مجنونت شدم،نخونده مهمونت شدم، شمع تو شمعدونت شدم نیومدی.گل تو گلدونت شدم، قهوه فنجونت شدم،افتاب بارونت شدم،عاشقت شدم خواستم مال خودم بشی اما بازم نیومدی.
بهروز
بر چشم خنجری زنم تا نکند در عکست هی نگاه تو/ بگو که دل را چه کنم هی میکند هوای تو؟
بهروز
هیچی تو دنیا مثل عشق اول ,اولش شیرین و آخرش تلخ نمیشه
بهروز
خـدایـا چـقـدر مـی گـیـری! کـه بـگـذاری شـب اول قـبـر، قـبـل از ایـنـکـه تـو از من سـوال کـنـی ، مـن یـه چـیـزایـی ازت بـپـرسـم؟؟؟؟؟؟
بهروز
ینجا در دنیای من گرگ ها هم عاشق شده اند! دیگر گوسفند نمی درند... به نی چوپان دل می سپارند و فر می خورند... . (با اقتباس از حسین پناهی :ی)
بهروز
دیر آمدن ها و زود رفتن هایت را دوست ندارم آنزمان که صداهایی گنگ و نا شناخته در هوا پخش شده و آهنگ دوست داشتن می دهد را نمی خواهم من دوست ندارم وقتی آمدنت نوای رفتن دارد و من دوست ندارم وقتی بودنت بوی نبودن می دهد دیر آمدن و زود رفتنت را می بخشم به همان صدای گنگی که آوای دوست داشتن داشت که من از هر دو بیزارم و بیا حتی اگر دیر شده و آمدنت رفتنی به همراه داشته باشد بیا چون بودنت برایم با ارزش است حتی اگر در پی آن نبودنی در کار باشد
بهروز
عشق تو شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد ! زیبا بود امّا شوخی بود ! حالا تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است ! من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . .! تمام این تنهایی تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است...
بهروز
یه چیزِ جالب ........ وقتی به عقب بر میگردی متوجه میشی که جای بعضیا الان که تو زندگیت خالی نیست هیچ ، اون موقعشم زیادی بوده...
بهروز
گاهی با یک قطره ، لیوانی لبریز می شود گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام می گردد گاهی با یک کلمه ، يك انسان نابود می شود گاهی با یک بی مهری ، دلی می شکند مراقب بعضی یک ها باشیم !! در حالی که ناچیزند ، همه چیزند ....
بهروز
یادمه چند سال پیش داخل خونه بنایی داشتیم منم کمک می کردم و لباس کار پوشیده بودم.مامانم یکم خرید لازم داشت منم با همون لباسای کهنه و کثیف بلند شدم رفتم دم مغازه(شده بودم عین این گداها).از قضا پام هم پیچ خورده بود و لنگان لنگان راه میرفتم.همون جوری که داشتم میرفتم یه آقای از عقب اومد یه هزار تومنی بهم داد.منم با عصبانیت گفتم ببخشید آقا من گدا نیستم.اونم برداشت گفت برو بچه این پول خودت بود از جیبت افتاد...منم موندم چی بگم بهش!!!خلاصه تا الان هر وقت بهش فکر می کنم خنده ام میگیره.
بهروز
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز کردم چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن