یه وقتــایی لازم نیــست #حــــرفی زده شه بیــن دو نفــر... همین که دستت رو آروم بگیــــره..... یه فشــار کوچیک بــده..... این یعنی مــن #هستــم تا آخــرش..... همیــن کافیــــه....!
نبــاید کسی بفهمـد دل و دستِ این #خستـهی خـراب از خـوابِ زنـدگی میلــرزد... بایــد #تظاهـر کنم حالــم #خــوب است راحـتام، راضـیام، #رهــا ... راهی نیست... #مجبــورم! بایــد به اعتمــادِ آسودهی سایـه به آفتـاب برگــردم...
#خستگـــی همیشه به کوه کندن نیست ! خستگــــی #گاهــــی همین حسی است که ... بعد از هـــزار بار #حـــرفی را به کسی زدن داری ؛ وقتــــی که #نشنیده است ... وقتــــی ... ســـوار شده است ! ... و سوت آغــــاز حــرکت قطار ، همـــان سوت ِ پایان #بازی است ! . . .