ﬡᖲᗩᖇᗩ
میخواهم پلی بسازم از من تا تو.... چقدرسخت است که ندانی چقدرباید ساخت...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
مخاطب خاصی ندارد نوشته هایم اما تا دلت بخواهد همدرد دارد داغِ تمامِ نوشته هایم …
ﬡᖲᗩᖇᗩ
دور میشــــــــــــوی... کوچک و کوچکـتر! امــــــــا... بزرگ و بزرگــــــــــــــــتر میشود جای خالیـــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــت در ذهنم!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
وقــتی حوصله هیچکیــو نداری حتی خودت . . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
خیـــال عشــــق که به سرم می زند آواز مرگـــم را پرنـــده های اسیـــر در قفس سر می دهند ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
زمانه ی من تهی از هر عاطفه ای به آخرش نزدیک می شود و تنها من را با کوله باری از غم بی او بودن تنها می گذارد
ﬡᖲᗩᖇᗩ
من مســـافر مجرمی شــدم که حتــی ذره ای خطــا در پرونــده ی عشقش وجود نــــداشت