بر پـلک های من ایستـاده بود! مو در مـوی مـن ... چشم در چشم مـن ... همشکل #دست های مـن و همرنگ #چشمانــم.... چون سنـگی پرتاب شده به #آسمـان، در سایـه ی مـن #محــو شد!
نه #نسیم میـــــوزد ؛ نه صدای آوازی می آید ... و نه در داستانی که میخوانم ، قـــــهرمان کاری میکند ! #زمـــــان ... کند میـــــگذرد #بی-تو ! روغن کاری میــــخواهد این چرخ قدیمــــی ....