ﬡᖲᗩᖇᗩ
آقـــای شــهــردار! بگویید انقـدرعوض نکـنند رنـــگــــ و روی ایـــن شـهر لعنتی را ... این پیاده روها ، میــدان ها ، رنگ و روی دیوارها ، خــــاطـــراتــم ! دارنـــد از بـیـنــــــ مــیـــــ رونــــد . . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
آااي آدم ها ... اين ها که مي نويسم ... يعني ... چقدر زياد دلم مي خواهد ... کسي باشد ... بپرسد ... : " خوبي ... ؟ "
ﬡᖲᗩᖇᗩ
سياه بودن لبانم از سيگار نيست....................
لبانم مشكي پوش حرفهايي هستند كه نا گفته مانده اند ...........
ﬡᖲᗩᖇᗩ
شیشه های شکسته تعویض می شوند پل های شکسته ، تعمیر آدم های شکسته ، فراموش . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
در کـــافــﮧ . . . کنــج دیــــوار . . . رو بـــﮧ روی هـــم . . . و چـــﮧ خوب کــﮧ قهـــوه را نخوردیـــم حرفهــایمــان به انــدازه ی کافــی تلخ بود . . .!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
ایـن روزهـا شـبـیـه فـنـجـانـم... لـب پـریـده و تـَرَک خـورده ! دارم پـُر مـی شـوم از قـهـوه... انـفـجـارم نـزدیـک اسـت !!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
کلاغ ... به خانه ات برس ... . قصه ی من تمام شد ... !!! یکی تمام بود و نبودن هایم را ... یک جــــــــــا برد... !!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
لحظه هایم مـــال تــو .. بـه قیمت صـفر " تومن" همین که "تـــو" کنـــار "مـن" باشی ثروتمـندترین انساـم ..
ﬡᖲᗩᖇᗩ
گــــوشهــــآیم را مےگیــــرم ... چشـــــم هــــایــــم رآ مے بنـــــــدم ... زبآنــــم را گـــــآز مے گــــیرم ... ولــــے ... حــــــــریف افــــــڪارم نمے شــــوم .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
آغوشت غاری است که وسوسه میکند همــه را... برای پیـامبر شدن!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
تمام خاطره های من سیاهند با لکه های ریز نورانی درست مثل آسمان پرستاره ی شب... راستی به من بگو آن روز که ستاره صدایم کردی، من بر کجای تاریکی هایت تابیده بودم؟............
ﬡᖲᗩᖇᗩ
اینجــا صـدای پـا زیــاد می شنــوم...! امــا هیچکــدام تــو نیستــی ...! دلــــــم ؛ خـوش کرده خــودش را بــه ایـن فکــر ؛ که شایــد ؛ پابرهنه بیایی ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
قدم زدن در پياده رو جاي خالي تورا به رخم ميكشد! براي همين هميشه دوست داشتم روي جدولها راه بروم!!!