ﬡᖲᗩᖇᗩ
آواره می شوم با حرف های تلخی که مرا سوی بیابانی پرت می کنند که آرامشی نمی رویــد . . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
هـــــــــر مـــــَرگی رهایی نیست . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
مــــــــــَرگـــ ِ تـــلـــخ مـــَن بــــــاب ِ مــــــــیــــل ِ او
ﬡᖲᗩᖇᗩ
مــــُروارید چشمانت را برای صدف دلم به امانت گــرفتم . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
حســــــرت ! یعنی تــــــــو کـه در عین بـــــــــودنت داشتنت را آرزو می کردم. . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
دریـــا همان کسیست که دلش را شکستند که هنوز اشک هایش خشک نشده . . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
هــــرجا رد پای تو بود . .. همون شد جــاده ی زنـــدگیـــم . . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
مــــــی نــوازنم ساز ِتـــنهایی را با نُت هایی از درد . . .
ﬡᖲᗩᖇᗩ
انّا لله و انّا اليه .... به زبانم نميآيد
ﬡᖲᗩᖇᗩ
... به حباب نگران لب یک رود قسم ، و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم میگذرد ، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند . لحظه ها عریانند ، به تن لحظه ی خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
ساده ی ساده!!!....از دست ميروند همهء آن چيزهايی كه سخت سخت به دست می آمدند...!!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
شايد قانون دنيا همين است............من صاحب آرزويی باشم؛ كه شيرينی تعبيرش از آن ديگريست!!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
كاش!!!.....خودت هم مث خاطرهات؛ واسه موندن سرسخت بودی...!