Bihoviat
اجبار عجیبی ست ، خوابت بیاید ؛ یک دنیا اما ؛ از درد تنهایی بیدار باشی ! از سکوت نافرجام ! شاید از حبس نفس !
Bihoviat
ممتد مانده ام ؛ انگار سکون عجیبی ، در شب ، میان ذهن من ؛ جولان می دهد مثل در خواب رفتن یک رویا ، با تصویری تمام سیاه !
Bihoviat
دلم ؛ آری دلم ، گرفته است ، از تمام لحظه هایی که در طالع من رقم خورد ! از همه چیزی که بر باد رفت ، حتی نفس هایی کمه بر باد حبس ؛ رفت !
Bihoviat
چقدر سرد است ،هوای دستانم ،و چه تنها می گذرد این تن من ،از کوچهء خیال های خوش ،آغوشی که هیچ کس برایش ،احساسی خرج نکرد ...
Bihoviat
تنهایی یعنی ؛ نه همجنس ات ؛ میل سخن گفتن با تو را داشته باشد ، نه جنس مخالف ، آنگاه می شوی ؛ محض !
Bihoviat
چه فرقی دارد ،
پُشت میله ها باشی ؛
یا در خیابانهای شهر در حال قدم زدن ،
وقتی که آرزوهایت ،
در حبس باشند !
Bihoviat
قاب گرفتم بــ ِ صورتم آویختم حالا با خیال راحتــ هـــر وقت دلم گرفت " بُغض مـــی کُنــم
Bihoviat
اگه کسی به تو نگاه کرد و قلبت لرزید عجله نکن
چون ممکنه کاری با قلبت بکنه که چشمات بلرزن
Bihoviat
@ ف ن بی تو میشه زنده بود اما نمیشه زندگی کرد