@Bihoviat صبر کن سهراب ! قایقت جا دارد؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند … وای سهراب کجایی آخر ؟ … زخم ها بر دل عاشق کردن ، خون به چشمان شقایق کردند… ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش سیری چند ؟ صبــــــــ ـــــــــر کن سهــــــــ ـــــــراب …! قایقت جا دارد؟ من را نیز با خود ببر ، اینجا عاشقی بین مردم مرده است . . .
...... مرا اینگونه نبین ؛؛ کوه نکندم اما چشم بستم بر این روزگار ؛؛ من گر با تو سخن میگوید، سخت پریشان گذشته ست.. دیریست کاشانه را رها کرده با خود خلوت کرده ام...مرا اینگونه آزاد نبین ؛ در قفس آزاد بودن مانند شهر بدون آدم است..این را بخاطر بسپار ؛ ( مرگ هم در این دنیای مجازی پرسه میزند...)
@Bihoviat .... آری دست مرد ، نامرد را مگیر..باز خبری دارم از بازی سوخته..حکایت رو به پایان است اما تو منشین؛؛قصه ی دیگر بساز از این حقیقت دروغ ؛ که آیا مردی وجود دارد..!؟
@Bihoviat .....بوی گند خیـــــانت تمامِ شهر را گِرفته ! مَردهای چشــــم چران ، زن هایِ خـــــائِن ، دُخترهای پــــــول پَرست و پسَرهای شـــــهـوَتـی! پس چِه شد ؟ چیـــــدن یک سیب و اینهَمه تقاص ؟ بیچـــــاره آدَم بیچاره آدَمـــــــیَت....
@نرگس@می خواهم سخن بگویم از بیرحمی تقدیر .. از بی وفایی انسانها .. از بی پناهی مجنون می خواهم از پرسه زدن در کوچه های بی انتهای تشویش بگویم .. از آرزوهایی که بر دل مانده است .. از قصه های آشفته زندگی .. آنقدر می خواهم بگویم تا گوش شنوایی برای شنیدن بی کسیهایم پیدا شود .. براستی چه کسی سنگینی کلامم را به دوش خواهد کشید ؟؟.. متن پروفایل @ف ن
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد/ چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد/ پر و بال ما ببستند و در قفس گشودند/ چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد {روحت شاد #نرگسی عزیز}