Bihoviat
بعد سالها دخترک کبریت فروش را دیدم ... بزرگ و زیبا شده بود ... به او گفتم :کبریت هایت کو ؟ می خواهم این سرزمین را به آتش بکشم ... خنده ی تلخی کرد و گفت: کبریت هایم را نخریدن ... سال هاست تن می فروشم ....! میخری...؟!؟
Bihoviat
امروز هم با بـــی تو بودن گذشتــــــ ... خوش به حال " یادمــــ " که همیشه با توستــــــــــ
Bihoviat
دست بر دلــــم مگذار ..... می سوزیــــــــــ ....! داغــــــــــ خیلی چیز ها بر دلـــــــــم مانده است ...
Bihoviat
بهـ روزها دل مبند روز ها کهـ بهــ فصلـــــ می رسند ، رنگــ عوضـــ می کنند با شبــــ بمانـــــــ شبـ گرچهـ تاریکــ استــ ، ولیـــ همیشهـ یکـــ رنگــ استــ
Bihoviat
هرگز به گذشته برنگرد.......... اگر سیندرلا برای برداشتن کفشش بر می گشت.... /هیچ وقت پرنسس نمی شد/
Bihoviat
ஜ۩ چرا غم ها نمي دانند كه من سلطان غم هايم ஜ۩
Bihoviat
حکایت عجیبیست رفتار ما...
خداوند میبیند و میپوشاند..
مردم اما نمیبینند و فریاد میزنند..
Bihoviat
ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﮕﻴﺮﻱ ﺑﻴﺎﻳﻲ ﻭ ﺻﺤﻨﻪ ﻫﺎﻱ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻛﻨﻲ ؟ ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻳﻮﺍﺭ ﺍﺗﺎﻕ ﺩﻟﻢ یک ﺭﻭﺯ ﺁﻓﺘﺎﺑﻲ ﺑﻜﺸﻲ ﻛﻪ ﻧﻮﺭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺗﺎ ﻣﻴﺎﻧﻪ ﺍﺗﺎﻕ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ … ﺭﺍﺳﺘﻲ ﻣﻦ ﺭﻭﻱ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻫﻢ یک ﺧﻨﺪﻩ ﻣﻲ ﺧﻮﺍﻫﻢ ، ﻧﺮﺥ ﺧﻨﺪﻩ ﻛﻪ ﮔﺮﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ
Bihoviat
آتش زدن به یک سرنوشت کبریت نمی خواهد که... پا می خواهد... که لگد بزنی به همه ی دارایی یک نفر.. وبروی.
Bihoviat
باورکن واژه های تلخِ شیرینی که جاری می شوند ازذهنم برای خودت نیست برای روزهایی است که من هستم تو نیستی☻
Bihoviat
چقدر دورتر از احساسم ایستاده ای... انجاکه تو ایستاده ای صدای مراهم نمی شنوی.. چه برسد به دلتنگی...
Bihoviat
سرد است ومن تنهایم چه جمله ای پر از کلیشه پر از تهوع جای گرم نشسته ای ومیخوانی سرد است یخ نمی کنی حس نمی کنی که من برای نوشتن همین دو کلمه چه سرمایی را گذرانده ام...
Bihoviat
پاهایت رابگذار اینجا... درست روی قلبم.. ببخش مرا... چیز دیگری نداشتم که فرش قدومت کنم آهسته قدم بردار اینجا... تاروپود این فرش قرمز پر از گل احساسم است...