Bihoviat
با ساعت شنی نبودنت را اندازه می گیرم ، می شمارم لحظه ها را ! می بینی ؟ یک صحرا گذشته از ندیدنت ... چه دلتنگم ، چه تنها !!!
Bihoviat
چگونه تکه تکه های سهمم از تو را کنار هم بگذارم؟ چگونه بسازمت؟ آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمیکــــنند ... !! ... فــــــــقط ... دیـــگر ســـــــــــــــــــــاکت میشـوند ... هـمین....!
Bihoviat
جـنـگل هـم بـود تـمـام میشـد دلــــم امــــــــــــــا ... مـــــــــی ســـــــــــــــــوزد و مـــــــــی ســـــــــــــــــوزد و مـــــــــی ســـــــــــــــــوزد ...
Bihoviat
اگـــر هــیــچ وقــت بــعــد از هـــر لــبــخــنــدی خـــدا رو شــُـکـــر نــمــیــکــنــی حــَقــی نــــداری بــعـــد از هـــر اشــکــی اون رو ســَرزنــِش کـــنـــی...
Bihoviat
گاهی در اعماق خیال با نردبان واقعیت بیرون میایم گاهی اما یاد ها انقدر عمیق اند که با هیچ نردبانی به بیرون راه ندارد...
Bihoviat
معتاد كامپيوترمعتاد نيست بخدا ! فقط تنهاست ...
Bihoviat
از دور دوستت داشتم ! بی هیچ عطری آغوشی نگاهی یا حتی بوسه ای تنها دوستت داشتم … اما حالا اگه دور شی … چه کنم با اینهمه وابستگی
Bihoviat
بی تابم! دلم تاب می خواهد و یک هل محکم! که دلم هری بریزد پایین هرچه را در خودش تلنبار کرده…
Bihoviat
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم…. با تو رازی دارم!.. اندکی پیشترآی .. آدم آرام و نجیب ، آمد پیش … زیر چشمی به خدا می نگریست !.. محو لبخند غم آلود خدا ! .. دلش انگار گریست . نازنینم آدم!!. ( قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید ) ! یاد من باش … که بس تنهایم !!. بغض آدم ترکید ، .. گونه هایش لرزید !! به خدا گفت : من به اندازه ی …. من به اندازه ی گلهای بهشت …..نه … به اندازه عرش ..نه ….نه من به اندازه ی تنهاییت ، ای هستی من ، .. دوستدارت هستم !! آدم ،.. کوله اش را بر داشت خسته و سخت قدم بر می داشت !… راهی ظلمت پر شور زمین .. زیر لبهای خدا باز شنید ،… نازنینم آدم !… نه به اندازه ی تنهایی من … نه به اندازه ی عرش… نه به اندازه ی گلهای بهشت !… که به اندازه یک دانه گندم ، تو فقط یادم باش !! نازنینم آدم….نبری از یادم….سلام
Bihoviat
این بار سیگار را بکش، از طرفی که می سوزد ؛ تا بدانی چه میکشم
Bihoviat
راه میروم و شهر زیر پاهایم تمام میشود!!! ولــــــــــــــــــــی تو... هیچ کجا نیستی!!!
Bihoviat
حال درخت سروی را دارم که سال ها در برابر طوفان های سهمگین ایستاد اما وقتی دل به نسیمی داد شکست
Bihoviat
گفـت : جبـران میـکنـم! گفنـم : کــدام را ؟؟! عمــر رفـتـه را ؟ روی شکستـه را ؟ قلـ❤ــب مـرده اما تپنده را ؟ حــالا مــن هیــچ… جواب این تار موهای سفید، را چــه میـــدهـی؟ نگاهی به سرم کرد و گفت : چـه پیــر شـده ای!! گفتـم : جبـران میـکنـی؟ گفـت : کــدام را ؟؟!
Bihoviat
خوش ب حالت آدم... خودت بودی و حوایت... کسی نبود ک حوایت را هوایی کند...