Nasim
خداوندا به پیمان مقدس دوستی سوگند ، بهترین درودهایم نثار آنانی باد که کاستی هایم را می بینند و باز دوستم دارند
Nasim
زن خودش را خوشگل می کنه چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از مغز اوست ! " دوریس دی "
Nasim
این تو نیستی که من را از یاد بردی این من هستم که به یادم اجازه نمی دهم از نزدیکی ذهن تو عبور کند صحبت از فراموشی نیست . . . صحبت از لیاقت است . . .
Nasim
آرامش خودرابه هیچ چیزوهیچ کس وابسته نکن تاهمیشه آنراداشته باشی .
Nasim
منمو حسرت با تو ما شدن ...
Nasim
جوان !... دوست من تو می توانی ... آخر تو غرور داری و غرور تو ، حس سرشار زنده بودن است . غرور تو، خودپسندی نیست . برای تو، غرور یعنی کم نیاوردن و ایستادن ، جلو رفتن و رسیدن . قدرت برای تو ، یعنی اراده ، یعنی آزادگی،یعنی ساخت، یعنی حفظ ارزش ها. ارزش های تو ، لباس و کلاه نیست که مدلش عوض شود. آرمان تو ، در اوج غرورت زنده است و حرف اول زندگی ات را می زندو تو برای رسیدن به ردیف اول ، به خودت نگاه می کنی و بعد با عشق و مهربانی به دیگران چشم می دوزی . آخر تو جوانی و جوانی یعنی سبزترین فصل زندگی ، پس از بهاری پر از شکوفه. جوانی ، یعنی حرارت داغ ترین روز تابستان ، جوانی یعنی ، عشق ...... پاکی ....... صداقت
Nasim
بهترین بخش بچه بودن زمانی بود که روی کاناپه خوابمان میبرد و فردا به صورت جادویی ، روی تخت بیدار میشدیم !
Nasim
کاش روزهــــــــــــای دلتنگی ِ مـــــــــــن….. مثل ِ \”دوست داشتن های\” تو کوتاه می شد . کاش……
Nasim
نیا بــــاران زمین جای قشنگی نیســــت من از جنس زمینـــم خوب میدانم که گـــل در عقد زنبــور است اما یک طرف سودای بلبلـــل ، یک طرف بال و پر پروانه را هم دوســـت میدارد نیا بـــاران پشیـــمان میشوی از آمدن زمین جای قشنگی نیســـت !!! در ناودانها گیـــر خواهی کرد ، من از جنس زمیـــنم خوب میدانم که این جا جمعه بازار است . که دیدم عشق را در بسته های زرد و کوچـــک نسیه می دادند در این جا قــــــدر مردم را به جو اندازه میگیرند. در اینــــجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه می گیرند . نیا بـــــاران ... زمین ناپاک و مرد مانش بس ناپاکتــــر گلایه از آسمان دارند ... نیا بـــــاران ... همان دستـــان نامردی که رو به آســـمان بهر دعا دارند ... همــــان بودند که خنجر بر پشت و سر عشق کوبیدند ... نبار بر این زمیــــن و مردمـــانش که تو پاکــــی و آلوده می گــــردی ...
Nasim
همیشه سکوتم به معنای پیروزی نیست ، گاهی سکوت میکنم تا بفهمی چه بی صدا باختی . .
Nasim
شاید آن روز که سهراب نوشت :
قایقی خواهم ساخت ؛
خبر از بی کسی سرو و سپیدار نداشت ! ....
تک درختی مانده ، به سحرگاه سکوت .....
کو درختی که بسازم قایق ؟
...کو سپیدار بلند ؟
سرو آزاده کجاست ؟
همه لب تشنه ی مِهر....
همه پابوس عزا .....
همه در هِجر بهار....
همه در فرقت یار .....
درکف دست بیاور آبی ....
پای آن سرو نژند .....
آن سپیدار شده تشنه ز درد .....
درد او بی عشقی ....
غم او بی مهری .....
درکف دست بیاور آبی ....
تا کشانم نهری ....
پای آن سرو بلند...
نهری از عشق و وفا ....
نهری از شوق و صفا
سایه ایی خواهم ساخت
بهر آن عابر پیر ....
سایه ایی خواهم ساخت