reza
بابابزرگم اومده بود تهران رفتیم رسالت تونل رسالتُ که دید گفت این کاره شاهه .. هر چی گفتیم که این ُ تازگیا ساختن قبول نکرد و گفت شاه ساخته .. آخرش ما قانع شدیم
reza
سحرم دولت بیدار به بالین آمد ... گفت:برخیز که آن خسرو شیرین آمد
reza
بابای دوستم تعریف میکرد تو جوونی یه شب دیر وقت یا چند تا از دوستام از یه کوچه رد میشدیم که پنجره یه خونه تو طبقه سوم باز شد و یه مرد اومد لب پنجره یه نخ سیگار روشن کرد و ریلکس شروع کرد کشیدن .. من به دوستام گفتم تازه از بغل عیال بلند شده و اومده یه نخ سیگارش بکشه و باز بره بغل عیال .. خوش بحالش چقدر خوشبخته(بقیه در دیدگاه)
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 14 ساعت و 23 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....