@٠•♥✿ LvF ✿♥•٠ آنه... تکرار غريبانه ی روزهايت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهايت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکيت, از تنهايی معصومانه ی دستهایت آيا می دانی که در هجوم دردها و غم هايت و در گيرودار ملال آور دوران زندگيت حقيقت زلالی درياچه ی نقره ای نهفته بود؟ آنه... اکنون آمده ام تا دستهايت را به پنجه ی طلايی خورشيد دوستی بسپاری و در آبی بيکران مهربانی ها به پرواز در آيی و اينک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار تو...... من و تو دوقولو هستیم ......ولی فقط یک تفاوت کوچیک داریم اینکه اصلا شبیه به هم نیستیم........
سلام خوفم ممنون ازت که یادم کردی نمیدونم چم شد یدفعه از خودم بدم اومد از کارام رفتم خرم آباد پیش خواهرم ،چند روزی گشتم جات خالی رفتم قلعه فلک افلاک تا از اون حال و هوا بیرون اومدم تازه خواهر زادمم دیدم، خواهر زادمم 6 ماهشه اینقدم خوردنیه که نگو الانم دلم واسش یه ذره شده