به خدا گفتم : « بیا جهان را قسمت کنیم آسمون واسه من ابراش مال تو دریا مال من موجش مال تو ماه مال من خورشید مال تو … » خدا خندید و گفت : « تو بندگی کن ، همه دنیا مال تو …من هم مال تو
همیشه سری به دل خود بزن بی تردید خدا را در دل خود می یابی خدا منزلی جز دل تو ندارد وقتی دل تو از مهر و مهربانی و ملاطفت سرشار است معلوم می شود که در دل خود با خدا دیداری داشته ای دل تو میعادگاه تو و خداست خدا در میعادگاه دل تو همیشه حاضر است تو اما به این میعادگاه سر نمی زنی تو همیشه غایب دل خود هستی چشم خود را ببند و بدان که همیشه در میعادگاه خدا منتظر توست
کاش می شد که کسی می آمد این دل خسته ی ما را می برد چشم ما را می شست راز لبخند به لب می آموخت کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند آسمان آبی بود و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید و کمی مهربان تر بودیم کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد گل لبخند به مهمانی لب می بردیم
کودک که بودم زیر تخت میخوابیدم ... چون ایمان داشتم هیچ لولویی زیر تخت جا نمیشود... آن موقع ها شبیه هیچکس نبودم ... این روز ها چرا این روز ها شبیه چاپلین گریه میکنم.... این روز ها بیشتر با مسکن هایم لامبادا میرقصم ... این روز ها جای خالیم زیر تخت بوی نفتالین میدهد... اگر نبودم حواست به موشهای خانه پدری باشد ... دیر بجنبی اعتصاب غذا میکنند....... راستی یکی را پیدا کن به خدا قرص خواب دهد ... میخواهم دو ساعت برای خودم زندگی کنم...
یک شبی مجنون نمازش را شکست / بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود / فارغ از جام الستش کرده بود گفت یارب ار چه خوارم کرده ای / بر صلیب عشق دارم کرده ای خسته ام زین عشق دل خونم نکن / من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم / این تو و لیلای تو ، من نیستم گفت ای دیوانه ، لیلایت منم / در رگ پنهان و پیدایت منم سالها با جور لیلا ساختی / من کنارت بودم و نشناختی .