دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

سید احمد ثاراللهی

تحصیلات معمول زمان خود را در رشت به ‌پایان برد و از محضر پدر خود نیز بهره گرفت. ثاری بعد از اتمام ت... درباره »
سید احمد ثاراللهی
مرد - مجرد
امتیاز: 8506

دنبال‌شدگان

(2098 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(837 کاربر)

گروه‌ها

(244 گروه)

بازدید

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی
در مشاعره

ترسم که بی نشانی من چون نشان گرفت ... جوئی به هر دیار و نیابی نشانی ام

سید احمد ثاراللهی
1038461.JPG سید احمد ثاراللهی

برنامه ( بعضی از !!! ) کارمندان دولت

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

یک آقائی که دکترای ریاضی محض داشته هرچی دنبال کار میگرده پیدا نمیکنه. بعد از تلاشهای بیفایده زیاد متوجه میشه که شهرداری تعدادی رفتگر بیسواد استخدام میکنه. ناچار اونهم میره و استخدام میشه. بعد از دو سه ماه میگن همه باید در کلاسهای نهضت شرکت کنید. این بنده خدا هم شرکت میکنه . یکروز معلم در کلاس چهارم ایشان را میبره پای تخته تا مساحت یک شکلی را حساب کنه. توی این فکر بوده که انتگرال بگیره یا نه . در همین موقع متوجه میشه که همه میگن : انتگرال بگیر ... انتگرال بگیر!!!

سید احمد ثاراللهی
1521369.JPG سید احمد ثاراللهی

اگه زندگی سخت شده… اگه حقوق شرکت کمه... اگه پاداش نمی دن... اگه اضافه حقوق نداری... اگه دیگه امنیت شغلی نداری... اگه قسط هات عقب افتاده... بهترین کاری که میتونی انجام بدی اینه که … . . . . . . . . . این شکلی باشی... . اگه راه حل خوبیه برای دوستات هم بفرست تا اونا هم شاد بشن

این ارسال را بازنشر کرده است.
سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

یک تلنگر هم کافي بود براي اينکه بشکنم ، به هر حال ممنون از مُشتت ...!

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید » بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند» بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند .

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

زندگی با مرگ از میان نمی رود.زندگی دقیقه به دقیقه،روز به روز با هزارها طریق غفلت و بی توجهی از میان می رود!

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

سهم من از این دنیا تمام دنیاست ! برو تو دنیای خودت واسه ما کلاس بزار !!

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

بعضی از آدمها به زندگی ما می آیند وخیلی زود می روند بعضی دیگر می آیند,مدتی می مانند و جای پایشان در قلبمان می ماند و ما دیگر هرگز آنکه بودیم نیستیم...

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

گفتند: چله‌نشینی‌ کن. چهل‌ شب‌ خودت‌ باش‌ و خدا و خلوت. شب‌ چهلمین‌ بر بام‌ آسمان‌ برخواهی‌ رفت و من‌ چهل‌ سال از چله‌ بزرگ‌ زمستان‌ تا چله‌ کوچک‌ تابستان را به‌ چله‌ نشستم، اما هرگز بلندی‌ را بوی‌, نبردم زیرا از یاد برده‌ بودم‌ که‌ خودم‌ را به‌ چهلستون‌ دنیا زنجیر کرده‌ام !

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

مگر چند بار به دنیا می آییم که این همه می میریم ؟!

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

گاهی؛ دلم برای خدا هم میسورزد!

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

ای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند ، کاش می گفتی که هجران را چه درمان کرده اند!

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

شبهایم درد میکند وقتی که دیگر سرک نمی کشی در خواب هایم با خواب هایم قهر کرده ای؟ دیگر طاقت رویاهایم تمام شده از بس پشت پلکانم هر شب منتظرت بودند و نیامدی...

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

روزی که جهان را آفرید فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن زندگی پیشنهاد بدهند یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آنرا در زیر زمین مدفون کن دیگری گفت: آنرا در زیر دریا ها قرار بده و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده ولی فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند در حالی که من می خواهم زندگی در دسترس همه بندگانم باشد در این هنگام یکی از فرشتگان گفت ای مهربان راز زندگی را در بندگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به و خودش نگاه کند !

سید احمد ثاراللهی
سید احمد ثاراللهی

مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در مورد خدا صورت گرفت. گفت:من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد. پرسید: چرا؟ گفت : کا[!]ت به خیابان بروی و ببینی مگر میشود با وجود مهربان, این همه و رنج وجود داشته باشد؟ چیزی نگفت و از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از آرایشگاه بیرون آمد مردی را در خیابان دید با موهای ژولیده و کثیف, با سرعت به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: می دانی به نظر من ها وجود ندارند! مرد با تعجب گفت :چرا این حرف را میزنی؟! من اینجا هستم و همین الان موهای تو را مرتب کردم. با اعتراض گفت: پس چرا کسانی مثل آن مرد بیرون از آریشگاه وجود دارند؟! مرد گفت:آرایشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما نمیکنند. گفت: دقیقا همین است وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند! برای همین است که اینهمه درد و رنج در دنیا وجود دارد !

این ارسال را بازنشر کرده است.