سید احمد ثاراللهی
ترسم که بی نشانی من چون نشان گرفت ... جوئی به هر دیار و نیابی نشانی ام
سید احمد ثاراللهی
بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانهی او نروید » بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمیتواند با یك دست كف بزند» بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند . بنابراین مردان و پولهایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساختهاند .
سید احمد ثاراللهی
زندگی با مرگ از میان نمی رود.زندگی دقیقه به دقیقه،روز به روز با هزارها طریق غفلت و بی توجهی از میان می رود!
سید احمد ثاراللهی
بعضی از آدمها به زندگی ما می آیند وخیلی زود می روند بعضی دیگر می آیند,مدتی می مانند و جای پایشان در قلبمان می ماند و ما دیگر هرگز آنکه بودیم نیستیم...
سید احمد ثاراللهی
گفتند: چلهنشینی کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمین بر بام آسمان برخواهی رفت و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندی را بوی, نبردم زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کردهام !
سید احمد ثاراللهی
مگر چند بار به دنیا می آییم که این همه می میریم ؟!
سید احمد ثاراللهی
ای که گفتی عشق را درمان به هجران کرده اند ، کاش می گفتی که هجران را چه درمان کرده اند!
سید احمد ثاراللهی
شبهایم درد میکند وقتی که دیگر سرک نمی کشی در خواب هایم با خواب هایم قهر کرده ای؟ دیگر طاقت رویاهایم تمام شده از بس پشت پلکانم هر شب منتظرت بودند و نیامدی...
بار گران عشق تو #ثاری گران خرید ... بیهوده نیست این همه دل ناگرانیم
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 2 ساعت و 59 دقيقه قبل(س.الف.ث)