وقتی تو خودت گیر می کنی ... وقتی همه چیز برات میشه یه سوال ... وقتی توی تکرار صحنه ها اسیر میشی ... وقتی اونقدر خسته میشی که حتی از فکر کردن به فکر کردن هم بیزار میشی ... وقتی کسی نیست که بفهمه چی میگی ... وقتی مطمئنی اونی که امروز می آد فردا میره ... وقتی مجبوری خودتم گول بزنی ... وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری ... وقتی می دونی هیچ کس و هیچ چیز خودش نیست ... وقتی می دونی همه چی دروغه ... وقتی می دونی که نباید به هیچ قول و قراری اعتماد کنی ... وقتی می فهمی که نباید می فهمیدی ... وقتی روزگار یادت میده که باید سوخت و ساخت ... وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته ... وقتی قراره هیچ چی جای خودش نباشه ... وقتی منتظر یه اتفاقی و اون اتفاق هیچ وقت نمی افته ... وقتی نباید اونی باشی که هستی ... وقتی بهت می فهمونن دوست داشتن یه معاملست ... وقتی تو رو بخاطر صداقتت محکوم می کنن ... وقتی خوشحال میشن که غرورت بشکنه ... وقتی حرفاتو فقط دیوار می فهمه ... تازه میشی اینی که من الان هستم !
چند ماه پیش تو دانشگاه بودم سر کارام یهو مدیر امور مالی از تو اتاق خودش گفت: احمد جوووون...بلند گفتم جانم؟ گفت خیلی میخوامـــت.... گفتم منم همینطور.... گفت پیش ما نمیای؟؟؟؟ گفتم چرا.. حتماً.. از روی صندلیم بلند شدم برم تو اتاقش.. به در اتاقش که رسیدم دیدم داره تلفن حرف میزنه با احمد دوستش و من از شدت ضایگی دیوارو گاز گرفتم !
دوستی تعریف میکرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به بروجرد بروم... هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم آباد رسیدم... وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود برخوردم....... به سمت راست گرفتم ، موتوری هم به راست پیچید... چپ، موتوری هم چپ... خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور پرت شد تو رودخونه... وحشت زده و ترسیده، ماشین رو نگه داشتم و با سرعت رفتم پایین ببینم چه بر سرش اومد ، دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده... با محاسبات ساده پزشکی، با خودم گفتم حتما زنده نمونده ... مایوس و ناراحت، دستم را گذاشتم رو سرم و از گرفتاری پیش آماده اندوهگین بودم... در همین حال زیر چشمی هم نیگاش میکردم،... باحیرت دیدم چشماش را باز کرد ... گفتم این حقیقت نداره... رو کردم بهش و گفتم سالمی...؟ با عصبانیت گفت: " په چونه مثل یابو رانندگی موکونی...؟ " با خودم گفتم این دلنشین ترین فحشی بود که شنیده بودم... گفتم آقا تورو خدا تکون نخور چون گردنت پیچیده.... یک دفه بلند شد گفت: شی پیچیده ؟ شی موی تو ؟ هوا سرد بید کاپشنمه از جلو پوشیدم سینم سرما نخوره
بار گران عشق تو #ثاری گران خرید ... بیهوده نیست این همه دل ناگرانیم
13 سال و 5 ماه و 15 روز و 2 ساعت و 10 دقيقه قبل(س.الف.ث)