قند )) خون مادر بالاست )) دلش اما همیشه (( شور )) میزند برای ما ؛ اشکهای مادر , مروارید شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را گذاشتهاند آب مروارید! حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد! دستانش را نوازش میکنم ؛ داستانی دارد دستانش . مادر , سمبل مهندسی آفرینش خداست
اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری ....یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید. اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست.
فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد. نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد. نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.
کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد. در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد.
نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟
کشاورز با غرور جواب داد بله
من پیشنهادی دارم اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم. اگر پسربچه ، مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ "کاشف پنی سیلین" معروف شد.
سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.
اسم پسر نجیب زاده چه بود؟
وینستون چرچیل !!
خلق را گرچه وفا نیست ، ولیکن گل من نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی تا ابد خاطر ما ؛ خونی و رنگین از توست تو هم آمیخته با خون ِ سیاووش شدی(اگر دوست داشتيد فاتحه بفرستيد)