1- #حسین عاشق این آهنگم ، اون موقعی که گوش میدادم خیلی خیلی وقتِ پیش بود شاید 10 سالِ پیش 2- آره منم یه چیزی توو این مابه ها یادمه 1-{آروم تر}یادش بخیر به یادِ یکی اینُ همش زمزمه میکردم • • • چیزی نگفت ؛ منُ باش دارم با کی حرف میزنم این خودش تو فکرِ ... : ]
مثل بچگی هام باز مهمونش بودم ؛ وقتی گفت "بریم نماز" فک کردم باز میخواد بره یکی از این روستا های اطراف ؛ خیلی دور شد از خونه ؛ یهو دریا رو دیدم !! یه آلاچیقی بود توی ساحل که موکت داشت ؛ از توی پلاستیک گوشه ی آلاچیق سجاده ها رو آورد پهن کرد ؛ برای اون نماز جماعت 10 نفر هم آدم نبود !!! 2-3 تا خانوم فقط ! ولی حاج آقا نمازشو خوند سجاده ها رو جمع کرد ُ رفت | سحری رو خورد ؛ اذان رو گفتن ولی صدای اذان از بلندگویی در نیومد ؛ رفت توی حیاط با صدای بلند اذان گفت ؛ واقعا قشنگ اذان گفت تاحالا ازش نشنیده بودم ؛ نماز جماعت رو توی خونش خوندُ خوابید . . . #همین
" داشتـــــــم تــــــــو جـــبهه مصـاحبه می گرفتم کنارم وایستاده بود که یهوُ خــُمپاره اومد ُ " بــــومـــــممممب " . . . نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده ُ افتاده زمین . دوربین ُ برداشتم رفتم سراغش . بهش گفتم : تو این لحظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو ... وقــتی داشت اشهد ُ شهادتین ُ زیر لبش زمزمه می کرد گفت : من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم.اونم اینه که وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستش ُ نکنید! بهــش گفتم :بابا این چه جمله ایه !؟ قراره از تلویزیون پخش بشه ها... یه جمله بهتر بگو برادر ... با همون لهجه ِ ی ِ اصفهانیش گفت : اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من " رب ِ گوجه " افتاده !!! "
" خاطره ای از یکی از اساتید قدیمی دانشگاه شریف ـ دانشکده متالورژی: یک بار داشتم برگههای امتحانی را تصحیح میکردم. به برگهای رسیدم که نام و نام خانوادگی نداشت. با خودم گفتم ایرادی ندارد. بعید است که بیش از یک برگه نام نداشته باشد. از تطابق برگهها با لیست دانشجویان صاحبش را پیدا میکنم. تصحیح کردم و 17/5 گرفت. احساس کردم زیاد است. کمتر پیش میآید کسی از من این نمره را بگیرد. دوباره تصحیح کردم. 15 گرفت. برگهها تمام شد. با لیست دانشجویان تطبیق دادم. اما هیچ دانشجویی نمانده بود ... تازه فهمیدم که "کلید" آزمون را که خودم نوشته بودم تصحیح کردهام ... "
هر چند کمتر از تاریخ سنگ قبر آدم عمر میکنه ./
13 سال و 2 ماه و 4 روز و 8 ساعت و 41 دقيقه قبلاز دسته ی " نوشته نشده ها " از وبلاگ ِ " سنگِ قبر " ./
13 سال و 2 ماه و 4 روز و 8 ساعت و 40 دقيقه قبلهنو سنگ ِ قبر خالیه ؛ بمیرم پرش میکنم ./