"دخترر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذیبه طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟" بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره! بقال که تحت تاثیر هوش و ذکاوت دخترک قرار گرفته بود به او تجاوز کرد ... !!" : ))))) { فقط به افتخار قهقه ی رفیقم }
امروز داشتم میومدم خونه تو راه بودم وسط این بیابونه ؛ بعد قرآن یه صدایی اومد فک کردم اذان گفتن ، در نوشابه !! رو باز کردم رفتم بالا { اول از همه بگم که هیچ وقت با نوشابه افطار نکنید } ینی همه ی گلو و مری و نای ُ شش ُ اینا مثِ قرص جوشان داشتن آب میشدن ؛ این هیچی یه آقایی داش با نون رد میشد گفتم آقا اذان گفتن ؟؟ گف نه گفتم من خوردم که گف ... سرت ُ هار هار خندید ُ رد شد { دقیق نمیدونم یا گف خاک تو سرت یا فدای سرت } در هر صورت سوتی دادم
هر چند کمتر از تاریخ سنگ قبر آدم عمر میکنه ./
13 سال و 2 ماه و 4 روز و 12 ساعت و 15 دقيقه قبلاز دسته ی " نوشته نشده ها " از وبلاگ ِ " سنگِ قبر " ./
13 سال و 2 ماه و 4 روز و 12 ساعت و 15 دقيقه قبلهنو سنگ ِ قبر خالیه ؛ بمیرم پرش میکنم ./