کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی.صدای ناهموار و ناموزونش،خراشی بود بر صورت احساس.با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.
صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت.بودنش را هم.کلاغ از کائنات گله داشت
کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت نازیبایی تنها سهم اوست.کلاغ غمگین بود و با خودش گفتکاش خدا این لکه ی زشت را از هستی می زدود.)پس بال هایش را بست و دیگر اواز نخواند.
خدا گفتعزیز من!صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست.اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند.سیاه کوچکم!بخوان فرشته ها منتظرند.)
ولی کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفتتو سیاهی.سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند.و زیبایی ات را بنویس.اگر تو نباشی.آبی من چیزی کم خواهد داشت.خودت را از آسمانم دریغ نکن.)
و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت(بخوان،برای من بخوان،این منم که دوستت دارم.سیاهی ات را و خواندنت را.)
.کلاغ خواند.این بار عاشقانه ترین آوازش را
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد
#حقيقت-نماز موقع نماز به خودت بگو "میخوام برای چیزی که برای اون خلق شدم و به این دنیا اومدم ده دقیقه وقت بذارم!"...و زمانی که دستهایت را به نیت تکبیر بالا میبری فقط برای چند لحظه دنیا را به پشت سر بیفکن..
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای
می نوشت .......
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟.......
درباره ی من می نویسید ؟.....
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به
نوه اش گفت :.........
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم
مدادی است که با آن می نویسم ........
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد
شوی .......
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .........
-
اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام ......
- بستگی داره چطور به
آن نگاه کنی ..... در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر
عمرت با آرامش زندگی می کنی ......
صفت اول :......
می توانی کارهای بزرگ کنی
اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند ........
اسم
این دست خداست .............
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد ..........
صفت
دوم :........
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی.........
. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .........
پس........
بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان
بهتری شوی ........
صفت سوم :.......
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک
اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .......
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی
نیست ......... در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.........
صفت
چهارم :......
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ،...... زغالی اهمیت دارد که داخل چوب
است ..........
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است ..........
صفت پنجم :...........
همیشه
اثری از خود به جا می گذارد ..........
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا
می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی ..........
به سلامتی پسری که.........
پولهای مچاله شدشو اروم گذاشت جلوی فروشنده...........
و گفت:
برای روز پدر یک کمربند می خوام.........
فروشنده:.
... چه جنسی باشه؟........
پسر کوچولو:
فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه...........
یکی از جلویه در کلاس رد شد ، دوستم برایه سلام دستش رو برد بالا استاد گفت سوال داری ، گفت نه کولر ِ باد ِ گرم میزنه ، استاد گفت خاموشه یه ساعت باهاش داشت ور میرفت روشن شه ، ما که از خنده غش رفته بودیم (استاد زن بودا )
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.****این داستان تقدیم به عزیزترینم***((ادامه دردیدگاه))
در نوزده سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و
پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که
همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها
حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود
نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.
به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده
بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که
پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را
کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه
پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا
کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا
رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر
پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و
تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج
پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و
داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت.
دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد.
شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می
کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. ده سال
بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و
در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار
می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت… شبی در باشگاهی، پسر را
مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس
اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر
با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و
پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر
با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو
برابر آن پول و بیست درصد سهام شرکت
شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد
کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت
طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج
کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی
بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک
ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش،
پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن
را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد
هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک
ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره
چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را
از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین
افتاد. رویش نوشته شده بود: معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که
بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد .
هر چند کمتر از تاریخ سنگ قبر آدم عمر میکنه ./
13 سال و 2 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 24 دقيقه قبلاز دسته ی " نوشته نشده ها " از وبلاگ ِ " سنگِ قبر " ./
13 سال و 2 ماه و 7 روز و 9 ساعت و 23 دقيقه قبلهنو سنگ ِ قبر خالیه ؛ بمیرم پرش میکنم ./