Alireza
این سایه من بود که می گفت با تو- من نمی گویم که با من باش- و ایمن باش- با من ایمن از نگاه چشم شور و شوخ دشمن باش- گفتی که بود؟- این سایه من بود- این سایه من بود که نومید می گردید- در کوچه باغ خاطرات خویش -
Alireza
غباری آینه ذهن را مکدر کرد- در من سیاهی ابر کدورتی- باران اشک را- از دیدگان مضطربم رویاند- برخورد ما- بر حسب اتفاق- تماشایی ست- در او تلاش و کوشش مغرور ماندن است- در من گریز گمشدن و اغتشاش گام
Alireza
غمم از وحشت پوسیدن نیست- غم من غربت تنهایی هاست- برگ بید است که با زمزمه جاری باد- تن به وارستن از ورطه ستی می داد
Alireza
تنها تویی- مثل پرنده های بهاری در آفتاب- مثل زلال قطره بباران صبحدم- مثل نسیم سرد سحر- مثل سحر آب- آواز مهربانی تو با من- در کوچه باغهای محبت- مثل شکوفه های سپید سیب- ایثار سادگی است- افسوس آیا چه کس تو را- از مهربان شدن با من- مایوس می کند؟
Alireza
دردی عظیم دردی ست - با خویشتن نشستن - در خویشتن شکستن - وقتی به کوچه باغ - می برد بوی دلکش ریحان - را - بر بالهای خسته خود باد - گویی که بوی زلف تو می داد
Alireza
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟ در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟ در من این شعله ی عصیان نیاز... در تو دمسردی پاییز که چه ؟
Alireza
شب تهی از مهتاب -شب تهی از اختر-ابر خاکستری بی باران- پوشانده- آسمان را یکسر- ابر خاکستری بی باران دلگیر است- و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است