Alireza
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود …ولی پدر ... یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمی بیند و نمی داند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
Alireza
بعضي از نگاه ها، صداي قشنگي دارند...
Alireza
تنهائی مثل شب سیاه و تاریک و مضطرب است - آدم نمی تواند جائی را بر بینائی بگشاید - تنهائی شبی تیره در جلو آینه ی شبی مهتابی است - که ترا در غم آغازین انتظار سپری می کند - تنهائی مانند در و پنجره ی بسته در بهاری دل انگیز است - قلب شکسته آینه
Alireza
گر چه از ره ؛ سریع می گذشتی - و می توانستی مرا مانند خیابان نادیده بگیری - اما به سخاوت باران و آفتاب تابیدی - از راه بر گشتی - و سری به قلب ما جاری کردی - مرا دوست صمیمی خطاب کردی - لبریز محبت شدم - انگار پرنده ای آبی در قلبم به پرواز در آمد
Alireza
غروب چو صبح دیگری است - ازپشت پنجره دل - وقتیکه پرده را بیکسو می زنی - جلوه گری میکند - ودل تنگ ترا تسلی می بخشد - غروب صبح دیگری است - عاقبت می آید - با کوله باری ازروز - با دستی بسوی شب - گلهای وحشی نگاه رابه شب میریزد
Alireza
مهربان آمد چون ستاره دل آویز - و آسمان و خیابان را برایمان معنی کرد - از قامت کوتاه پله ها هراسی نداشت - ما همه ترانه مقدمش را گرامی داشتیم - احوا لپرسی بسیار گرم و آبی رنگ بود - تنها چند دقیقه درخشید - و آفتاب و ابر را برایمان معنی کرد و رفت
Alireza
نگفتمت: دل به دیدارسبز دوستی مانوس کن -تا باغبان ترا محرم درختان خویش بپذیرد- اینک نگاه بی ترحم باد حاصل لختی دشت است -دیوار را بخاطر بسپار -تا سدی در مسیر ویرانی باشد
Alireza
نگفتمت: به وسعت نگاهت عاشق باش- حلا که می خواهی آسمان را در وسعت یک قله پذیرا باشی -رنج راه را بر خود هموارکن