Alireza
مردآن نیست که نامش مرداست... یاکه یک پیل تن شبگرداست... یا که همنام امیران بزرگ ...کورش ورستم وگیو و اَرد است ...
Alireza
می گذرد... زندگی می گذرد... زندگی به همان زیبایی گذشته میگذرد... ثانیه ها ...دقیقه ها... همه در پی دوست می گذرد... و من هنوز نمیدانم... ثانیه ها و دقیقه هایم... همگی در فكر تو ...محو شده اند ...( عارفه بهشت)
Alireza
وصل تو کجا و من مهجور کجا... دردانه کجا حوصله مور کجا ...هر چند ز سوختن ندارم باکی ...پروانه کجا و آتش طور کجا
Alireza
در ما روز آغاز شد . - محراب مر خواند و به ستایش ایستادم - زمین پر از دوستی است و کشتزاران - شاداب باران برکت - دیشب درختان زیباترین شعرشان را - سرودند
Alireza
فنای من هستی دوباره ست - و زندگی من دوپاره ست : - آن دم که آمدم و نبودم - و آنگاه که می روم و هستم . - پس من در تو زاده می شوم - ای هسته ی هستی. - و تو را چون غباری ، می تکانم - ای نیسته ی نیستی . - وقتست که خاک ، هسته را برباید و ابر پلک بگشاید .