@Javad 73 هزار سال پیش از آنکه جاده را رفتن آموخته باشند دلتنگِ تو بودم، انگار هزار سال منتظر بودم بیایی پشت پنجرۀ اتوبوس برایم دست تکان بدهی، تا این شعر را برایت بنویسم.
هر گز پیدایم نمی کنی حتا اگر لباس غواصّی بپوشی و ُ سوار نهنگ های صبر شوی . من دیگر شناورِ آب های آزاد نیستم قاطی ابرهای کدر شده ام و با آن ها می روم جایی که ناشناسِ ناشناس ببارم .