lili
نمیدانم از فراق تو بنالم یا از غریبی خودم؟ نمیدانم تو را بخوانم که برگردی یا خودم را دعا کنم که بیایم؟ از این بسوزم که نیستی یا از آن بنالم که چرا هستم؟ هیچ میگویی اسیری داشتی حالش چه شد؟ خستهء من نیمه جانی داشت احوالش چه شد؟ دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی. پریشان حالم و بی تاب میگریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست. نمیدانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون کودکی هستم.*** دلتنگی همیشه از ندیدن نیست لحظه های دیدار با همه زیبائی گاه پر از دلتنگیست که مبادا دیدار شیرین امروز خبر تلخ فردا باشد.
lili
به اندازهی تو کسی نیست.. که بتونه غممو کم کنه
بدونه یه وقتایی لازمه.. که تنهام بذاره و ترکم کنه
کسی نیست مثل تو با صداش.. بخوابم و رو ابرا بیدار شم
همیشه بلد باشه چیزی بگه که.. تو اوج دلتنگی خوشحال شم
تو همونی که صدام کرد.. اسممو به یادم آورد
منو آغوشش گرفت و.. صد دفعه با من زمین خورد
به اندازه ی تو کسی نیست.. که دستام به دستاش عادت کنن
یه جوری کنارم نشستی همه.. به آرامش من حسادت کنن
کسی نیست مثل تو با صداش.. بخوابم و رو ابرا بیدار شم
همیشه بلد باشه چیزی بگه که.. تو اوج دلتنگی خوشحال شم
تو همونی که صدام کرد.. اسممو به یادم آورد
منو آغوشش گرفت و.. صد دفعه با من زمین خورد
lili
خدایا کفر نمیگویم ! پریشانم چه میخواهی تو از جانم ؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی . .. خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی و غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب اهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟ خداوندا…اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را به سایه ی دیوار بگشایی و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در دوران باشد زمین وآسمان راکفر میگویی نمیگویی؟ خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه ی خلقت از این بودن از این بدعت……خداوندا تو مسئولی…. خداوندا تو مسئولی…..
lili
کاش صدای ضعیفم را می شنیدی … کاش لبخند همیشگیم را جدی میگرفتی …. کاش به من اعتماد می کردی و غم هایت را به من می سپردی …… کاش نگاهت را به قلبم می دوختی ….. برق چشمانم را باور کن! دیگر آن عروسک بی جان نیستم از آن زمان که بمن گفتی دوستت دارم!
lili
از این راهرو یک نفر رد شده .. که عطرش همونه که تو می زنی برای به زانو در آوردنم .. تو از مرگ حتی جلو میزنی از این راهرو یک نفر رد شده .. مث وقتایی که تو ناراحتی نفس میکشم با تمام وجود .. عجب عطر خوبی زده لعنتی صدات میکنم تا همه بشنون .. جواب صدام غیر پژواک نیست من اونقد شکستم حس میکنم .. که هیچ ارتفاعی خطرناک نیست یه جوری دلم تنگ میشه برات .. محاله بتونی تصور کنی گمونم نمیتونی حتی خودت .. جای خالیتو تو دلم پر کنی
lili
باران می بارد بیا با من ….. شاید این آخرین باران عاشقی مان باشد با من بیا ….. دستانت را به دستانم بسپار شاید این بار نگاهمان با باران بهم پیوست بیا با من زیر باران ….. می خواهم قدم هایمان با ضربه باران بر زمین خیس خورده کوچه قرارمان …. ثبت شود با من بیا زیر باران …. می خواهم عاشق تر شوم از پیش می خواهم دیونه تر شوم از قبل باران می بارد چیک …. چیک ….
lili
باران ببار……………..
هم غم با اشک هایم
به سرعته ثانیه ها
بگذار بیاد بیاورم
آخرین روزه بارانی دونفریمان را
باران ببار …………
بگذار بیاد بیاورم
گرمای اغوشت را در آخرین زمستانه گرمه عمرم
چه زود به یاد ها پیوسته ای
چه زود زمستان های گرمم به پایان رسید
چه زود دیر شد برای رفتن
باران ببار ……..
بگذار بیاد بیاورم
بگذار کامی با یادش سرمایه زمستان را از یاد ببرم
باران ببار …..
بگذار از یاد ببرم رفتنش را
رفتنیکه باز گشتی نداشت
و من تنها به نظاره ات نشسته ام
پس برای من ببار …
lili
عهدی که با تو بستم هرگز گسستنی نیست من مخلص تو هستم لازم به بستنی نیست !
lili
یار با ما بی وفایی می کند بی گناه از من جدایی می کند شمع جانم را بکشت آن بی وفا جای دیگر روشنایی می کند
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛
14 سال و 4 ماه و 18 روز و 14 ساعت و 2 دقيقه قبلآخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من
هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه
جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه
چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا
خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم.
فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامهش
نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟
من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و
زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی
تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه
ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند
كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.
من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی
خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که
نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ....
خدانکنه تنها باشی کی گفته
14 سال و 4 ماه و 18 روز و 14 ساعت و 2 دقيقه قبل