خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
مهیار 1 : من بیمعرفتم ؟؟


13 سال و 2 ماه و 7 روز و 12 ساعت و 4 دقيقه قبلحنانه : تو هم که حرف تو دهنت نمی مونه ، آبروم رفت بابا ....
مهیار 2 : ممنون : )
سلام

13 سال و 2 ماه و 7 روز و 12 ساعت و 2 دقيقه قبلسلام آقا علی خوبی ؟
13 سال و 2 ماه و 7 روز و 12 ساعت قبلممنون
13 سال و 2 ماه و 7 روز و 11 ساعت و 59 دقيقه قبلشما چطوري؟
ممنون بد نیستم ...
13 سال و 2 ماه و 7 روز و 11 ساعت و 47 دقيقه قبل