اعتراف میکنم زمان مدرسه دبیرم بهم گفت: از کلاس برو بیرون، تو با کارات به ساحت مقدس کلاس توهین میکنی. منم هرهرهر خندیدم و با اعتماد به نفس گفتم: شما انقدر بی سوادی به ساعت میگی ساحت
یادش بخیررررررررر: وقتی8 یا 9 سالم بود.میرفتیم شمال خونه مامان بزرگم...همیشه عاشق این بودم که برم سنجاقک بگیرم بهش نخ وصل کنم وقتی بیچاره می خواست پرواز کنه. بکشمش عقب.... اگه بدونین چه فازی میداااااااااااااااااد....ولی العان که بهش فک میکنم به شدت نادم و پشیمونم.
اینطوری که نمیشه رفیق !
اول میگی تجارت !
حالا شعر !!!
دو دقیقه دیگه میشه sms لری !!!!؟
اول دقیق قالب موضوعیت رو مشخص کن و چند تا اسم که تو ذهنته رو بهم بگو شاید بتونم در اون صورت کمکت کنم
داداش دارم میگم واسه درس تجارت الکترونیکم استاد گفته وبلاگ بساز م(هرچی خواستیم که اگر بازدیدش 2000 تو ماه بشه نمره میده )
منم که تو این کارا نبودم اصلا نمیدونم چه موضوع تاپه اینا.....
حالا مگه چیه وبلاگه قاطی پاتی باشه همه ادامی بیاد توش(اس ام اس لری هم خوبه)
یکی از ترسای توی بچگیم این بود که آشغال که از پنجره ماشین میندازم بیرون نره روی شیشه ی ماشین عقبی جلوی دید راننده را بگیره اونم بخوره به یه ماشین بعد آتیش بگیره و همه بترکن … یه همچین ذهن روان پریشی داشتم من !


12 سال و 11 ماه و 20 روز و 9 ساعت و 43 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 20 روز و 9 ساعت و 42 دقيقه قبل