Masih
تو نبودی! و شب، رودخانهای وحشتناک بود...
Masih
شانهبالازدنَت را بیقید، و تکاندادنِ دستت...
Masih
تو خیال کن آدمایِ همهدنیا تویِ شهر ِ، تویِ شهر ِ بیتو امّا، دلِ من با همه قهره...
Masih
با من ِ سوخته، در چه کاری؟؟...
Masih
اگه بدونی چقدر دلم خواستِت، وقتی همکلاسیمُ دیدم که با خواهرش(که اتفاقاً همسن ِ تو هستش!) اومده بود بیرون، دیدنِ هیئت. . . آخر کجایی خواهر؟..
Masih
رویِ خندانِ تو را، کاشکی میدیدم...
Masih
تا کِی دلِ من چشم به در داشته باشد؟... ایکاش کسی از تو خبر داشته باشد...