يکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود (دقت کنید، هیچ کس نبود) . در آبادی کوچکی مردمی زندگی می کردند... حالا می فهم ما با قصه خواب نمی رفتیم لامصـــب همون اول هنگ می کردیم
يه دوس دخدرم نداريم ، تو خيابون اذيتش كنيم ، همش روسريشو از سرش بكشيم، مو هاشو بكشيم اشكش در بياد ، گازش بگيريم، وسط خيابون دكمه هاي مانتوشو بكنيم ، بعد داداشش ببينه بياد با چاقو بزنه شهيدمون كنه حق داره بابا،خوب اين چه وضع برخورد با ناموسه مردمه ؟
پسرک یک شب رو کرد به آسمان و به ماه گفت : چرا دوست دختر من یک گل رز را که یک روز براش زنده میمونه و بعد خشک میشه دوست داره ،ولی من که هر روز براش میمیرم و زنده میشم رو دوست نداره! . . . . . . . . . .. . . . . . . . . .. . . . . . . . . . . . . . . . . ماه جواب داد: خیلی قشنگ بود با اجازه share میکنم پسرک: