دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

برایم دعا کن! . . . اجابتش مهم نیست ... نیاز من آرامشی است که بدانم تو به یاد منی … درباره »
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرد - مجرد
امتیاز: 42779

دنبال‌شدگان

(3959 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(2001 کاربر)

گروه‌ها

(437 گروه)

بازدید

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
71323.jpg ❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

دیروز گفتی: لحظه ها در تب احساس تو میمیرندُ تو چه بی پروایی. که نمی اندازی اینهمه خاطر خاموش که پا سوز تو شد به درون گوری تو چه بی احساسی که بلند میخندی به همان قلبی که نام تو حک شده بود بر رویش. تو چه بی مقداری! کاین همه عاشق دلسوخته را نشمردی. همه پروای تو این است گل آلود شوی! همه احساس تو اینست که مسموم بخندی و... بخندی تا که نابود شوی. همه مقدار تو اینست که فقط قد بکشی امّا ذره ای قدر ندانی...

این ارسال را بازنشر کرده است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

@پـدربـزرگـــ ایـرانـی ... 8 امروز گفتی: در تمنای تو ای راحت جان من همه هستی خود باختم و دل به مرادش نرسید. تنگی دل چه به روز من و خود آورده که چنین زار تورا می جویم؟ کاش در حسرت دیدار تو جان میدادم تا نبینم رخ چون ماه تو در بستر او... تا نبینم بکشی دست نوازش به سر دیگری و بوسه های داغت بنشیند به لبش... من چه کم داشتم از او که مرا از خودت راندی و رفتی؟ رفتی و تنگ در آغوش گرفتی او را... چه کنم باز هوای تو به سر دارم و دل در هوایت پر و بالی زند و جان من میکاهد. کاش در حسرت دیدار تو جان میدادم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در میکده

هر گاه در وادی پر هیاهوی زندگی از قلوب بی عاطفه ی انسان ها خسته شدی تنها قلب من را به یاد آور که فقط به خاطر تو می تپد گر میان هر نگاهی صوت غمگینی شنیدی یاد کن از قلب من

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در دوره

یادش بخیر... زندگی رسم خوشایندی است . زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ، پرشی دارد اندازه عشق

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ولی از این دو دردناک تر این است... که ندانی باید صبر کنی یا فراموش.

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در دوره

آندم که بر روی برگ زرد چهره ی خسته ام دانه های شبنم آرزو به میهمانی می نشینند،... آندم که دلم شیشه ی رحم میشود وسنگدلان سنگ بیرحمی،... آندم که همچو محکومی که منتظر آخرین کلام قاضی باشد، منتظر آخرین حکم سرنوشت هستم،... آندم که تنهایی رابا نوای بلند غریبی به گوش تار و پود دلم زمزمه میکنم،... آندم که با صدایی غمناک بر فضای غبارآلود دلم ناله ی اشک سر میدهم،... آندم که قلبم به تاراج سنگدلان میرود وهیچ برایم نمی گذارند جز اشک و آه،... آندم که از جاده های سرنوشت میگذرم و به دره های تاریک شکست میرسم،... آندم که از تابش مستقیم غمها تمام وجودم میسوزد و تمام درونم خاکستر میشود،... آندم که خود را از همه جدا ،به طوفان سرنوشت می سپارم،... آندم که دریای امیدم طوفانی میشود و آنرا آرامشی نیست،... آندم که کاخ آرزوهایم در سکوت و تنهایی و نومیدی فرو میرود و خاموشی تمام وجودم را فرا میگیرد،... آندم مرا دریاب...!

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

..................

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در میکده

لحظه ها در تب احساس تو میمیرندُ تو چه بی پروایی. که نمی اندازی اینهمه خاطر خاموش که پا سوز تو شد به درون گوری تو چه بی احساسی که بلند میخندی به همان قلبی که نام تو حک شده بود بر رویش. تو چه بی مقداری! کاین همه عاشق دلسوخته را نشمردی. همه پروای تو این است گل آلود شوی! همه احساس تو اینست که مسموم بخندی و... بخندی تا که نابود شوی. همه مقدار تو اینست که فقط قد بکشی امّا ذره ای قدر ندانی...

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در دوره

لحظه ها در گذرند... تو یک لحظه به ایست. اندکی ارام تر، ارام من. تا که شاید بتوانم دست کم جمع کنم گرد پاهای تو را... نازنین تر ز هر آن خوب که هست روی زمین! باش...! نرو...!

این ارسال را بازنشر کرده است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در Coma

برایم هیچ نمانده به جز وحشت سکوت به جز آرزوی مرگ تنها شدم ، گریختم از خود تا شاید این گریختنم باعث زندگی شود تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کسی را تا هیچ نگیرم سراغ خودم را اینک منم گریخته از بند زندگی دوباره با زندگی چگونه می توانم بسازم؟

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در میکده

احساس میکنم اینجا کسی نداره ....

این ارسال را بازنشر کرده است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در Coma

هیچکس با من نیست... مانده ام تا به چه اندیشه کنم... مانده ام در قفس تنهایی... در قفس میخوانم... چه غریبانه شبیست... شب تنهایی من... ...

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در دوره

چرا هیچکس مراباور ندارد... به تنهایی پناه آوردم "ازروی ناچاری به دنیای کسان بی کس دشتهای آمالی چرا هیچ کس مرا باور ندارد که من هم از همان خاکم همان خاکی که در سرتاسر گیتی خداوند جهان بانام(انسان)خلق کردو برای هرکسی یک سرنوشتی راسرشت چرا هیچکس مراباور ندارد.... چرا......چرا......چرا.....

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

چند وقت حس برای زندگی ندارم.... نمیدونم چرا.... شاید دلیلش تنهایی باسه.... انگار دنیا برام به اخر رسیده.... شایدم تازه اول دنیام.... ولی هر چیزی که هست..... امید چندانی نیست.... فقط بعضی مسائل هست که تا حالا امیدوارم کرده.... نمیدونم تا کجا میتونم ادامه بدم ..................تا کجا...؟؟؟؟؟؟؟

❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

دوستم؟ کدام دوست؟ دوست واقعی؟ یا دوستی که..... دوستی وجود دارد؟ یا همه نقاب دوستی دارند؟ چه کسی دلتنگیهای مرا قبول میکند؟ چه کسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟