❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . ایستاده ام…. تنها…. پشت میله های خاطرات دیروز این جا …. انگشت هایم را می شمارم یک. دو.. سه… ودست های تو در هم فرو رفته اند تو …. غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی که مهربانی ات را ثابت کنی ولی…. ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم تو بی وقفه فریاد کشیدی… ومن …. دیگر آزارت نمی دهم زین پس…. قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم مطمئن باش… هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم.… مطمئن باش! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . خیلی وقت است فراموش کرده ام … کدامیک را سخت تر می کشم … ؟ رنــــج ! انتظار ! یا نفس را … . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . از حقیقتــــــــ ـ ـ ـ ـ های تلخ خسته ام … یک دروغ شیرینـــــــــــ ـ ـ ـــــ بگو “بگو دوستــ ـ ـــت دارم…” . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . ببــــــــــار بــــــــاران…. مـــــــــــــن ســـــــــــــفرکـــــــر ده ای دارمــــ کــــــــه یــــــــادم رفــــته… آبـــــــــــــ پشتــــــــــ پـــــــــایش بـریــــــــزمـــــ….. . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . وقتـﮯ مرا بغل مـﮯکنـﮯ چنان جاذبهﮮ آغوشت به جاذبهﮮ زمین غلبـه مـﮯکنـد کـه روحـم بـه پـرواز درمــﮯآیـد … . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . یه وقتایی لازمه یکی “کنارت” باشه.. کاری نکنه و حرفی نزنه ها ! فقط باشه… . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . حکایت کنگر خوردن و لنگر انداختن است ، حضور خاطراتت در وجود من … . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . می خواهم بِدهم دنیا را برایم تنگ کنند ، به اندازه آغوشت ! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . برای تو میمیرم … تو وانمود کن که تب کرده ای … همین کا[!]ت … ! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . پرستوهای رؤیا هر شب تو را در چشم من تخم می گذارند و سحرگاهان فوج فوج از شاخسار نگاهم به باغ دلم پر می کشی و مرا چون سازی از نغمه های شیرین پر می کنی دنیای قشنگی دارم با خیال بیدارت ! . . .