در یک روز خزان پاییزی پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم: چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم ومنتظرش می مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد. و گفت: دوستـــــش بدار ولی منتظــــــــرش نمـــــــــان
دوستای گلم درسام کم کم داره شروع میشه و چون مثل همیشه میخوام ممتاز باشم باید دنبالر تعطیل کنم تا به درسم برسم مطمئنم درسام باید خیلی سخت اخه کارشناسیش پیرم کرد ارشدش که دیگه هیچی داغونه.....فردا دارم میرم تهران تا کارای دانشگاهمو انجام بدم.......نمیدونم چجور دختری بود اما همیشه سعی کردم خوب باشم امیدوارم همینجوری باشه .....امیدوارم کسی از من بدی ندیده باشه .......من که از همتون خوبی دیدم ..........همتونم دوست دارم دوباره اگه وقت کردم میام ی سری بهتون میزنم.......دوست دار شما سیما
گفتی مثل یه کوه پشت سرتم،بهم تکیه کن
13 سال و 14 روز و 10 ساعت و 16 دقيقه قبلتکیه کردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودی
گفتی زمین زیر پاتم،محکم قدم بردار
محکم برداشتم،اما خوردم زمین،آخه تو یخ بودی
گفتی چترتم،برو زیر بارون
رفتم،اما خیس شدم،آخه تو بسته بودی
گفتی خودکارتم،بنویس هرچه دل تنگت می خواهد
نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودی
گفتی سنگ صبورتم،باهام حرف بزن
حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو کلوخ بودی
گفتی جا سویچیتم،کلیدت رو بده به من
دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز کردی
گفتی قاب عکستم،عکست رو بده من
دادم،اما شکستم،آخه وقتی قاب افتاد شکست
زیر عکسم،عکس یکی دیگه بود
گفتی رفیقتم،بزن قدش
زدم،اما تو محو شدی،آخه تو حباب بودی
حالا من میگم:هی رفیق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...
چیه ؟فکر کردی خواستم با بهم زدن خوابت تلافی کنم ؟
نه ! خواستم بگم رسیدیم ته خط، کل مسیر خواب بودی