این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
دیوانه ی آن لحظه ای هستم که
تمام هوس های نارست را
در بوسه های پی در پی جا میدهی
پر حرارت و داغ؛
و تو با نگاهی که
حکم مرگم را تایید می کند می گوی :
زیر گردنم را فراموش کردی
گاهی آدم به جایی می رسد که دست به خودکشی می زند!!!
نه اینکه تیغ بردارد رگش را بزند... نه...
قید احساسش را می زند... و تو او را بی احساس می خوانی و چه می دانی روزگار با او چه کرده ....
من شرمنده ام از بی عدالتی که کودکی تو را کشت .....
من نه نویسند ه ام ...نه شاعر....
13 سال و 2 ماه و 18 روز و 22 ساعت و 46 دقيقه قبللبخندت خود واژه هارا به پرواز وا میدارد ...
وچشمانت خود به خود غزل میسرایند ...
من فقط میخوانم واز رویشان مینویسم...
همین