نه تو می مانی
نه اندوه
و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد
آن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده است
تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض کنی، آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد کرد
گنجه دیروزت
پر شد از حسرت و اندوه و چه حیف
بسته های فردا، همه ای کاش ای کاش...
ظرف این لحظه ولیکن خالیست
ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود
غم که از راه رسید
در این سینه بر او باز مکن
تا خدا یک رگ گردن باقیست
تا خدا هست، به غم وعده این خانه مده
پاییز هم از راه رسید، این زیباترین فصل خدا، دلم تنگ بود برای بارونای نم نمش، واسه غروبهاش و اون حس و حال منحصر به فردش، واسه رنگ هزار رنگش و واسه باغ بی برگیش...
دلم تنگه واسه حال و هوای سالهای پیش، مهر و مدرسه، دفترهایی که اواخر شهریور خط کشی می کردیم و کتابهایی که همون روزا با کلی ذوق و شوق جلد می گرفتیم، لباس مدرسه که چندین بار قبل از شروع مدرسه می پوشیدیمش و جلو آینه راه می رفتیم، برنامه کلاسی، دوستان قدیمی و جدید، یادش به خیر اون روزا شاید بزرگترین غصه زندگیمون این بود که با دوستمون تو یک کلاس نیفتادیم و مدیر و معاون را انقدر کلافه می کردیم تا بالاخره یکی از مارو جابجا کنن و اون لحظه انگار همه دنیا به کام ما بود. یادش به خیر اون صفا و صمیمیت کودکی
@❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

12 سال و 11 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 48 دقيقه قبلامشب یک سر شوق و شورم ...
از این عالم گویی دورم ...
بیا تا باز ، برایت بگویم ، خلوت ِ #تنهایی-ام را چقدر دارم دوست ... !

12 سال و 11 ماه و 13 روز و 14 ساعت و 46 دقيقه قبلبیا تا بگویم ، ظرف ِ تنهایی این دل ، چه لبریز است از این #تنهایی ی ِ سرد ... !